بعضی فیلمها را بعد از پایان تماشا میتوان توضیح داد؛ میتوان داستانشان را تعریف کرد، درباره شخصیتهایشان حرف زد و در نهایت به این نتیجه رسید که فیلم «درباره چه بود». اما فیلمهایی هم هستند که توضیح دادنشان از تماشای دوبارهشان دشوارتر است. هر بار که به آنها برمیگردیم، نه به این دلیل که داستان را فراموش کردهایم، بلکه چون احساس میکنیم هنوز چیزی در آنها هست که به زبان درنیامده است.
زن در ریگ روان از همین جنس فیلمهاست.
بیش از شصت سال از ساخت این اثر ماندگار هیروشی تشیگاهارا میگذرد، اما هنوز هم یکی از بحثبرانگیزترین اقتباسهای تاریخ سینما به شمار میآید؛ فیلمی که بر اساس رمان مشهور کوبو آبه ساخته شد و از همان زمان، منتقدان آن را از دریچههای گوناگونی خواندهاند: گاهی تمثیلی از جامعه مدرن، گاهی روایتی اگزیستانسیالیستی درباره آزادی، گاهی نقدی بر ساختارهای اجتماعی و حتی گاهی کابوسی کافکایی درباره بیگانگی انسان.
همه این خوانشها، بخشی از حقیقت را روشن میکنند؛ اما شاید هیچکدام بهتنهایی توضیح ندهند که چرا این فیلم، سالها پس از پایانش، همچنان در ذهن بیننده باقی میماند.
شاید راز ماندگاری Woman in the Dunes نه در داستان عجیبش، بلکه در پرسشی باشد که بیصدا از مخاطب میپرسد؛ پرسشی که خیلی زود از فیلم فاصله میگیرد و به زندگی خود ما نزدیک میشود.
اگر روزی راه فرار از زندان زندگیمان باز شود، آیا واقعاً از آن خارج خواهیم شد؟
پاسخ دادن به این سؤال، سادهتر از زندگی کردن با آن است.
زیرا انسان همیشه با زور در یک زندان نمیماند. گاهی آنقدر با شرایطش کنار میآید، برای آن برنامه میریزد، در آن موفق میشود و معنایی برای ادامه دادنش پیدا میکند که دیگر مرز میان «انتخاب» و «اجبار» از بین میرود. شاید ترسناکترین شکل اسارت نیز همین باشد؛ اسارتی که دیگر شبیه اسارت به نظر نمیرسد.
داستان فیلم در ظاهر ساده است. مردی که برای جمعآوری حشرات به منطقهای دورافتاده سفر کرده، شب را در خانه زنی میگذراند که در گودالی میان تپههای شنی زندگی میکند. صبح روز بعد، نردبانی که راه خروج اوست ناپدید شده و مرد درمییابد که قرار نیست اینجا فقط یک مهمان باشد. اما هرچه فیلم پیش میرود، اهمیت این اتفاق کمتر و کمتر میشود. زیرا مسئله اصلی دیگر این نیست که چگونه میتوان از گودال بیرون آمد؛ مسئله این است که در چه لحظهای میل به بیرون رفتن تغییر میکند.
این مقاله تلاشی است برای خواندن دوبارهی فیلم زن در ریگ روان؛ نه صرفاً بهعنوان اثری درباره آزادی یا اسارت، بلکه بهعنوان روایتی از سازوکاری روانی که انسان را وادار میکند با محدودیتهایش کنار بیاید، برای آنها معنا بسازد و گاهی حتی از آنها هویت بگیرد. شاید به همین دلیل، پایان فیلم بیش از آنکه درباره شخصیت اصلی باشد، درباره همه ماست.
۲. زن در ریگ روان؛ فیلمی که هنوز زیر شنهای زمان دفن نشده است
تاریخ سینما پر از فیلمهایی است که زمانی شاهکار محسوب میشدند اما امروز بیشتر به اسناد یک دوره تاریخی شباهت دارند؛ آثاری که ارزششان را باید در زمانه خود جستوجو کرد، نه در تجربهای که برای مخاطب امروز میسازند. اما در میان آنها، گروه کوچکی از فیلمها وجود دارند که گذر زمان نهتنها از قدرتشان کم نکرده، بلکه لایههای تازهای به آنها افزوده است. زن در ریگ روان (Woman in the Dunes) یکی از همین فیلمهاست.
این فیلم در سال ۱۹۶۴، به کارگردانی هیروشی تشیگاهارا و بر اساس رمانی به همین نام از کوبو آبه ساخته شد؛ همکاری کمنظیری میان نویسندهای که ذهنش مرز میان واقعیت و کابوس را به رسمیت نمیشناخت و فیلمسازی که میتوانست آن جهان ذهنی را به تصویر تبدیل کند، بیآنکه از رازآلودگیاش بکاهد. حاصل این همکاری، اثری شد که خیلی زود از مرزهای سینمای ژاپن عبور کرد، نامزد جایزه اسکار بهترین کارگردانی شد و جایگاهش را در فهرست مهمترین فیلمهای تاریخ سینما تثبیت کرد. اما اگر قرار باشد تنها با افتخاراتش از آن یاد کنیم، در حق فیلم بیانصافی کردهایم؛ زیرا اعتبار واقعی آن نه در جوایزش، بلکه در تجربهای است که هنوز برای مخاطب خلق میکند.
تماشای زن در ریگ روان، حتی برای بینندهای که هیچ شناختی از سینمای ژاپن ندارد، تجربهای غیرعادی است. فیلم از همان دقایق نخست، قواعد آشنای روایت را کنار میگذارد. خبری از موسیقیای نیست که احساسات تماشاگر را هدایت کند، نه شخصیتها گذشته خود را توضیح میدهند و نه فیلم عجلهای برای پاسخ دادن به پرسشهای مخاطب دارد. همه چیز آرام، تکرارشونده و گاهی حتی خستهکننده به نظر میرسد. اما این خستگی، نقص فیلم نیست؛ بخشی از زبان آن است.
تشیگاهارا نمیخواهد ما فقط مردی را ببینیم که در میان شنها گرفتار شده است. او میخواهد ریتم زندگی آن مرد را تجربه کنیم؛ تکرار بیوقفه پارو زدن، فروریختن شنها، بیدار شدن، دوباره پارو زدن و دوباره انتظار. زمان در این فیلم مانند بسیاری از آثار کلاسیک سینما به سوی نقطهای هیجانانگیز حرکت نمیکند، بلکه روی خودش میچرخد. انگار شنها فقط خانه را نمیپوشانند؛ زمان را نیز دفن میکنند.
شاید به همین دلیل است که بسیاری از بینندگان در نخستین مواجهه با فیلم، آن را کند یا حتی آزاردهنده توصیف میکنند. ما عادت کردهایم سینما مدام ما را با حادثهای تازه غافلگیر کند، اما زن در ریگ روان دقیقاً برعکس عمل میکند؛ هرچه فیلم جلوتر میرود، اتفاقات کمتر و تکرار بیشتر میشود. این تصمیم آگاهانه است. فیلم نمیخواهد تماشاگر را سرگرم کند؛ میخواهد او را در همان وضعیت روانی قرار دهد که شخصیت اصلی تجربه میکند.
همین ویژگی است که باعث میشود فیلم، برخلاف بسیاری از آثار همدورهاش، هنوز کهنه به نظر نرسد. انسان امروز، شاید بیش از مخاطب دهه شصت میلادی، معنای تکرار را میفهمد. زندگی مدرن با تمام سرعتش، سرشار از چرخههایی است که هر روز خود را بازتولید میکنند؛ بیدار شدن، کار کردن، بازگشتن، خوابیدن و آغاز دوباره همان روز. تفاوت فقط در شکل شنهاست. برای یکی، شن واقعاً شن است؛ برای دیگری، صندوق ایمیل، جلسات کاری، قسطها، شبکههای اجتماعی یا مسئولیتهایی که هر روز باید از نو انجام شوند.
اینجاست که نقد فیلم زن در ریگ روان از سطح یک تحلیل سینمایی فراتر میرود. این فیلم فقط داستان مردی در ژاپن دهه شصت نیست؛ داستان سازوکاری است که هنوز هم در زندگی ما حضور دارد. شاید به همین دلیل است که هر نسل، فیلم را از زاویهای تازه میخواند. زمانی آن را نقد سرمایهداری دانستهاند، زمانی استعارهای از جامعه ژاپن، زمانی روایتی اگزیستانسیالیستی و زمانی اثری سوررئال. جالب آنکه هیچیک از این خوانشها، دیگری را باطل نمیکند. فیلم آنقدر گشوده نوشته و ساخته شده است که ظرفیت پذیرش همه این تفسیرها را دارد.
اما همین ویژگی، گاهی باعث شده مهمترین خصوصیت فیلم نادیده گرفته شود؛ اینکه زن در ریگ روان بیش از آنکه پاسخ تولید کند، سؤال تولید میکند. فیلم هیچگاه با قطعیت نمیگوید چه باید اندیشید. حتی پایان آن نیز پاسخی روشن به مخاطب نمیدهد. این ابهام، نه ضعف روایت، بلکه بخشی از قدرت آن است. زیرا بعضی آثار هنری زمانی زنده میمانند که هر نسل بتواند دوباره آنها را بخواند، نه اینکه فقط معنایی از پیش تعیینشده را تکرار کند.
از این منظر، شاید «زن در ریگ روان» بیش از آنکه شبیه یک داستان باشد، شبیه آزمایشگاهی درباره انسان است. تشیگاهارا شخصیت اصلی را در شرایطی غیرعادی قرار میدهد، تقریباً همه راههای فرار را از او میگیرد و سپس فقط نظاره میکند. او عجلهای برای قضاوت ندارد. دوربین نیز همینگونه رفتار میکند؛ نه مرد را قهرمان میکند و نه زن را قربانی، نه روستاییان را هیولا نشان میدهد و نه بیگناه. فیلم بهجای آنکه شخصیتها را محکوم کند، شرایط را زیر ذرهبین میبرد؛ شرایطی که آرامآرام رفتار انسان را تغییر میدهد.
شاید راز ماندگاری Woman in the Dunes دقیقاً همین باشد. بسیاری از فیلمها شخصیتهای فراموشنشدنی خلق میکنند؛ اما این فیلم، یک وضعیت فراموشنشدنی خلق میکند. سالها بعد، شاید نام شخصیت اصلی را به خاطر نیاوریم، اما احساس ایستادن در میان شنهایی که هر لحظه فرو میریزند، از ذهن پاک نمیشود. فیلم بیش از آنکه در حافظه تصویری ما باقی بماند، در حافظه روانی ما زندگی میکند.
و شاید همین نکته، بهترین راه برای ورود به جهان کوبو آبه باشد؛ جهانی که در آن، خطرناکترین زندانها الزاماً دیوار ندارند و ترسناکترین پرسشها، آنهایی هستند که پاسخشان را نه در فیلم، بلکه در زندگی خودمان جستوجو میکنیم.
۳. کوبو آبه و جهانی که انسان در آن، غریبهی خودش است
اگر «زن در ریگ روان» فقط داستان مردی بود که در گودالی شنی گرفتار میشود، احتمالاً بعد از شصت سال اینهمه دربارهاش حرف نمیزدند. آنچه این فیلم و رمان را ماندگار کرده، خودِ ماجرای اسارت نیست؛ بلکه نوع نگاه کوبو آبه به انسان است. او نویسندهای نبود که شخصیتهایش را در دل رویدادهای عجیب قرار دهد تا مخاطب را غافلگیر کند؛ او موقعیتهای نامتعارف خلق میکرد تا لایههایی از روان انسان را آشکار کند که در زندگی روزمره دیده نمیشوند.
به همین دلیل، وقتی آثار آبه را کنار هم میگذاریم، متوجه میشویم که «زن در ریگ روان» استثنا نیست، بلکه بخشی از یک جهان بزرگتر است. در رمان «چهره دیگری»، انسان پشت نقابی تازه هویت خود را از دست میدهد؛ در «مرد جعبهای»، شخصیت اصلی داوطلبانه خود را از جامعه حذف میکند و درون جعبهای زندگی میکند؛ و در «زن در ریگ روان»، مردی که برای یک سفر کوتاه از خانه بیرون آمده، آرامآرام در مکانی گرفتار میشود که هیچ نشانی از زندگی قبلیاش در آن باقی نمانده است. مکانها، داستانها و شخصیتها متفاوتاند، اما پرسش مرکزی تقریباً همیشه یکی است: اگر همه نشانههایی را که خودمان را با آنها تعریف میکنیم از ما بگیرند، چه چیزی از «من» باقی میماند؟
شاید به همین دلیل است که آثار آبه اغلب با کافکا مقایسه میشوند. هر دو نویسنده شخصیتهایشان را در موقعیتهایی قرار میدهند که در ظاهر غیرمنطقی است، اما هرچه داستان پیش میرود، عجیب بودن موقعیت جای خود را به پرسشی عمیقتر میدهد: آیا واقعاً این جهان غیرواقعی است، یا فقط تصویری اغراقشده از زندگی خود ماست؟
با این حال، اگر بخواهیم آبه را صرفاً «کافکای ژاپنی» بنامیم، حق او را ادا نکردهایم. جهان کافکا معمولاً با نوعی قدرت ناشناس، قانون نامرئی یا دستگاهی بیچهره بر انسان فشار میآورد؛ اما در جهان آبه، دشمن اصلی بیرون از انسان نیست. آنچه شخصیتهای او را دگرگون میکند، توانایی شگفتانگیز ذهن برای سازگار شدن با هر وضعیت است.
همین تفاوت، «زن در ریگ روان» را به اثری منحصربهفرد تبدیل میکند.
در نگاه اول، روستاییان مقصر به نظر میرسند. آنها مرد را فریب دادهاند، راه خروجش را بستهاند و او را به کاری بیپایان واداشتهاند. اما آبه به همین تصویر ساده قانع نمیشود. هرچه داستان جلوتر میرود، نقش روستاییان کمرنگتر و نقش خود مرد پررنگتر میشود. زندان همچنان همان زندان است، اما اتفاق اصلی در جای دیگری رخ میدهد؛ در ذهن کسی که کمکم یاد میگیرد چگونه در همان زندان زندگی کند.
این همان نقطهای است که به گمان من، آثار آبه از بسیاری از روایتهای اگزیستانسیالیستی فاصله میگیرند. در بسیاری از این آثار، مسئله اصلی آزادی است؛ اینکه انسان چگونه در جهانی بیمعنا انتخاب میکند. اما آبه یک گام جلوتر میرود و پرسش ناراحتکنندهتری مطرح میکند: اگر انسان آنقدر انعطافپذیر باشد که بتواند تقریباً با هر شرایطی کنار بیاید، آنوقت مرز میان آزادی و سازگاری کجاست؟
این پرسش، فقط به شخصیت اصلی فیلم مربوط نمیشود. شاید به همین دلیل است که هنگام تماشای «زن در ریگ روان»، تماشاگر بهتدریج از قضاوت مرد فاصله میگیرد. در نیمه اول فیلم، همه ما مطمئنیم که اگر جای او بودیم، برای فرار از گودال هر کاری میکردیم. اما فیلم، بیآنکه متوجه شویم، این اطمینان را فرسوده میکند. نه با استدلال، بلکه با تکرار. با روزهایی که شبیه هماند، با شنهایی که هر صبح دوباره باید پارو شوند و با زندگیای که آهستهآهسته از وضعیت استثنایی به وضعیت عادی تبدیل میشود.
اینجاست که آبه یکی از عمیقترین ویژگیهای روان انسان را به تصویر میکشد؛ ویژگیای که شاید بیش از هر چیز، ضامن بقای ما بوده است. انسان موجودی است که میتواند تقریباً با هر شرایطی سازگار شود. این توانایی، از یک سو دلیل ادامه یافتن زندگی پس از فقدان، جنگ، مهاجرت یا شکست است؛ اما از سوی دیگر، میتواند خطرناکترین دام نیز باشد. زیرا همان نیرویی که به ما کمک میکند از دل بحران عبور کنیم، گاهی باعث میشود در شرایطی بمانیم که روزی آرزو میکردیم از آن فرار کنیم.
به گمان من، کوبو آبه بیش از آنکه نویسندهای درباره «اسارت» باشد، نویسندهای درباره عادت است؛ درباره لحظهای که انسان دیگر برای ادامه دادن به زنجیر نیاز ندارد، چون زنجیر درون او ساخته شده است. شاید به همین دلیل، در آثار او دیوارها اهمیت چندانی ندارند. زندان واقعی، جایی نیست که راه خروج نداشته باشد؛ جایی است که ذهن، آرامآرام برای ماندن در آن دلیل پیدا میکند.
اگر این نگاه را بپذیریم، آنوقت «زن در ریگ روان» دیگر فقط فیلمی درباره یک مرد و یک گودال شنی نیست. این فیلم به آزمایشی تبدیل میشود که آبه پیش روی همه ما گذاشته است؛ آزمایشی که سؤالش هنوز هم، پس از دههها، به همان اندازه آزاردهنده است:
انسان دقیقاً در چه لحظهای از اسیر بودن دست برمیدارد و به ساکنِ زندانش تبدیل میشود؟
۴. اقتباس تشیگاهارا؛ چرا فیلم از رمان کمتر نیست؟
اقتباس از آثار ادبی، همیشه با یک سوءتفاهم قدیمی همراه بوده است؛ اینکه موفقیت یک فیلم را با میزان وفاداری آن به رمان میسنجند. گویی بهترین اقتباس، فیلمی است که کمترین فاصله را با متن اصلی داشته باشد. اما تاریخ سینما بارها نشان داده است که وفاداری، الزاماً به معنای موفقیت نیست. بسیاری از رمانهای بزرگ، هنگام ورود به سینما جان خود را از دست دادهاند، چون آنچه در ادبیات تأثیرگذار است، همیشه قابلیت تبدیل شدن به تصویر را ندارد.
«زن در ریگ روان» یکی از همین آثار بود؛ رمانی که در نگاه اول، بیش از آنکه بر حادثه تکیه داشته باشد، بر تجربه درونی شخصیت اصلی استوار است. بخش بزرگی از آنچه خواننده را درگیر میکند، نه اتفاقات بیرونی، بلکه جریان مداوم اندیشه، تردید، اضطراب و تغییر تدریجی ذهن مرد است. چنین جهانی، روی کاغذ امکان نفس کشیدن دارد؛ اما در سینما، اگر تنها به روایت داستان اکتفا شود، بهسادگی به فیلمی کند و بیروح تبدیل خواهد شد.
شاهکار هیروشی تشیگاهارا دقیقاً از همینجا آغاز میشود. او تلاش نمیکند ذهن شخصیت را با مونولوگهای طولانی یا دیالوگهای توضیحی به تصویر بکشد. در عوض، کاری بسیار سینماییتر انجام میدهد؛ او ذهن را به تصویر تبدیل میکند.
در فیلم، شن فقط یک عنصر طبیعی نیست؛ دوربین آن را لمس میکند، روی حرکتش مکث میکند، از فاصلهای نزدیک دانههایش را نشان میدهد و اجازه میدهد تماشاگر تقریباً حضور فیزیکی آن را احساس کند. در بسیاری از نماها، شن از خود شخصیتها زندهتر به نظر میرسد؛ گویی موجودی است که نفس میکشد، حرکت میکند و آرامآرام همه چیز را در خود فرو میبرد.
همین انتخاب، تفاوت اصلی فیلم و رمان را رقم میزند.
کوبو آبه در رمان، ذهن شخصیت را روایت میکند.
تشیگاهارا همان ذهن را به بافت، نور، صدا و حرکت ترجمه میکند.
به همین دلیل است که اگر کسی ابتدا فیلم را ببیند و بعد سراغ رمان برود، احساس نمیکند با دو اثر کاملاً متفاوت روبهرو شده است. هر دو، تجربهای واحد را با دو زبان مختلف بیان میکنند؛ یکی با واژهها و دیگری با تصویر.
از این منظر، شاید تعبیر «اقتباس» حتی کمی گمراهکننده باشد. بسیاری از اقتباسها داستان را از ادبیات به سینما منتقل میکنند، اما زن در ریگ روان بیشتر شبیه ترجمهای از یک زبان به زبان دیگر است؛ ترجمهای که نه کلمات را حفظ میکند و نه ساختار جملهها را، بلکه معنا را منتقل میکند. درست همانطور که یک مترجم خوب، به جای چسبیدن به ظاهر متن، روح آن را بازآفرینی میکند.
یکی از مهمترین دلایل موفقیت فیلم نیز همین است که تشیگاهارا هرگز اسیر وسوسه «توضیح دادن» نمیشود. بسیاری از فیلمهایی که از رمانهای فلسفی یا روانشناختی اقتباس میشوند، از ترس اینکه مخاطب معنا را از دست بدهد، همه چیز را توضیح میدهند؛ شخصیتها مدام درباره احساسات خود حرف میزنند، نمادها آشکار میشوند و ابهام از بین میرود. اما Woman in the Dunes درست برعکس عمل میکند. فیلم، مانند رمان، به مخاطب اعتماد دارد. هیچکس قرار نیست معنای شن یا دلیل رفتار شخصیتها را برای ما شرح دهد. ما باید آن را تجربه کنیم.
در این میان، نقش فیلمبرداری هیروشی سِگاوا را نیز نمیتوان نادیده گرفت. قابهای سیاهوسفید فیلم، با تضاد شدید نور و سایه، شن را از یک منظره طبیعی به عنصری تقریباً انتزاعی تبدیل میکنند. گاهی تپههای شنی مانند امواج دریا به نظر میرسند، گاهی مانند پوست انسان و گاهی همچون موجودی زنده که مرزی میان طبیعت و بدن باقی نمیگذارد. این تصاویر، صرفاً زیبا نیستند؛ آنها همان کاری را انجام میدهند که واژههای کوبو آبه در رمان انجام میدهند: بیثبات کردن احساس امنیت مخاطب.
نکته دیگری که باعث شده فیلم از رمان عقب نماند، ریتم آن است. در نگاه نخست، ممکن است این ریتم بیش از اندازه کند به نظر برسد، اما این کندی، انتخابی آگاهانه است. اگر تشیگاهارا داستان را با ضرباهنگی تند روایت میکرد، تماشاگر فقط ماجرای اسارت مرد را میدید؛ در حالی که هدف فیلم، تجربه کردن فرسایش تدریجی زمان است. روزها باید شبیه هم باشند، کارها باید تکرار شوند و شنها باید هر بار دوباره برگردند، زیرا فیلم نمیخواهد فقط اسارت را نشان دهد؛ میخواهد عادت کردن به اسارت را قابل لمس کند.
شاید به همین دلیل است که هنوز هم، بسیاری از منتقدان این فیلم را نه صرفاً یکی از بهترین اقتباسهای تاریخ سینما، بلکه یکی از معدود نمونههایی میدانند که در آن، فیلم و رمان دو قله مستقلاند. هیچکدام جای دیگری را پر نمیکند و هیچکدام سایهای بر دیگری نمیاندازد. اگر رمان را بخوانید، چیزی را تجربه میکنید که سینما قادر به بازآفرینی کامل آن نیست؛ و اگر فیلم را ببینید، تجربهای بصری و حسی به دست میآورید که از امکانات منحصربهفرد سینما زاده شده است.
شاید ارزشمندترین دستاورد تشیگاهارا نیز همین باشد. او بهجای آنکه بکوشد رمان کوبو آبه را «تصویرسازی» کند، جهانی ساخت که قوانین خودش را دارد. جهانی که حتی اگر هرگز رمان را نخوانده باشید، کامل، مستقل و متقاعدکننده است؛ و اگر رمان را خوانده باشید، احساس میکنید نه با نسخهای سادهشده، بلکه با خوانشی تازه از همان جهان روبهرو شدهاید.
۵. خلاصه داستان (بدون اسپویل)
هشدار: در این بخش تلاش شده است داستان فیلم بدون اشاره به پایان یا افشای مهمترین نقاط عطف روایت معرفی شود.
«زن در ریگ روان» داستان مردی است که برای جمعآوری حشرات کمیاب، راهی منطقهای دورافتاده و پوشیده از تپههای شنی میشود. با فرارسیدن شب، اهالی روستا او را به خانه زنی تنها راهنمایی میکنند که در گودالی عمیق، میان انبوه شنها زندگی میکند؛ جایی که هر شب، ساکنان آن ناچارند برای جلوگیری از دفن شدن خانه، ساعتها شنها را پارو کنند.
صبح روز بعد، مرد متوجه میشود نردبانی که شب گذشته او را به پایین رسانده بود، دیگر وجود ندارد. آنچه در ابتدا شبیه یک سوءتفاهم به نظر میرسد، کمکم به موقعیتی پیچیده و هولناک تبدیل میشود. او که تمام تلاشش را برای بازگشت به زندگی پیشین به کار میگیرد، ناچار است با جهانی روبهرو شود که قوانینش با هرآنچه تاکنون شناخته، تفاوت دارد.
اما برخلاف بسیاری از فیلمهای بقا یا فرار، «زن در ریگ روان» بیش از آنکه درباره راههای خروج باشد، درباره تغییر تدریجی نگاه انسان به همان مکانی است که در آغاز، آن را تنها یک زندان میدانست. همین تغییر آرام و تقریباً نامحسوس، فیلم را از یک داستان ماجرایی به اثری فلسفی و روانشناختی تبدیل میکند؛ اثری که پرسشهایش، بسیار دیرتر از پایان تیتراژ آغاز میشوند.
۶. از زندان تا میل؛ خوانشی روانکاوانه و اگزیستانسیالیستی از «زن در ریگ روان»
اگر از ده منتقد بپرسیم «زن در ریگ روان» درباره چیست، احتمالاً پاسخهایی مانند آزادی، پوچی، اسارت، جامعه مدرن یا بحران هویت خواهیم شنید. همه این پاسخها بخشی از حقیقت را در خود دارند، اما شاید هیچکدام نتوانند توضیح دهند چرا پایان فیلم، برخلاف بسیاری از آثار فلسفی، نه احساس شکست ایجاد میکند و نه احساس پیروزی. ما با مردی روبهرو هستیم که دیگر مانند ابتدای فیلم فکر نمیکند، اما این تغییر را نمیتوان تنها با واژههایی مانند «تسلیم شدن» یا «امید پیدا کردن» توضیح داد.
به گمان من، نقطه ثقل فیلم جای دیگری است: دگرگونی میل.
مردی که فقط در شنها زندانی نیست
در نخستین دقایق فیلم، وضعیت کاملاً روشن است. مرد آزادی خود را از دست داده و تنها یک خواسته دارد: خروج.
تمام انرژی ذهنی و جسمی او حول یک هدف میچرخد؛ بازگشت.
در این مرحله، رابطه او با جهان بسیار ساده است. جهان به دو بخش تقسیم شده است:
- بیرون؛ جایی که زندگی واقعی در آن جریان دارد.
- گودال؛ جایی که باید هرچه زودتر از آن فرار کرد.
اما فیلم بهآرامی این دوگانه را فرسوده میکند.
نه با یک حادثه بزرگ.
بلکه با تکرار.
با روزهایی که شبیه هم هستند.
با کارهایی که هر روز باید انجام شوند.
با بدنی که خسته میشود.
با زمانی که کش میآید.
در اینجا تشیگاهارا کاری میکند که کمتر فیلمسازی جرئت انجامش را دارد؛ او اجازه میدهد زمان شخصیت را تغییر دهد.
روان انسان چگونه به شرایط عادت میکند؟
روانشناسی سالهاست درباره پدیدهای صحبت میکند که آن را «سازگاری» مینامیم. انسان، برخلاف بسیاری از موجودات، توانایی شگفتانگیزی در عادت کردن به شرایط دارد؛ چه شرایط خوب و چه شرایط بد.
بعد از مدتی، چیزهایی که زمانی غیرقابل تحمل بودند، به بخشی از زندگی روزمره تبدیل میشوند.
اما «زن در ریگ روان» از این مشاهده ساده فراتر میرود.
فیلم نمیگوید انسان فقط به شرایط عادت میکند.
بلکه نشان میدهد انسان برای شرایطش معنا نیز میسازد.
این تفاوت، بسیار مهم است.
عادت، منفعلانه است.
اما معنا ساختن، فعالانه است.
از جایی به بعد، مرد دیگر فقط شن پارو نمیکند چون مجبور است؛ او برای کارش نظم پیدا میکند، درباره آن فکر میکند و حتی در دل همان وضعیت، مسئلهای را کشف میکند که ذهنش را درگیر میکند. زندان، آرامآرام به پروژه تبدیل میشود.
و انسان، موجودی است که میتواند برای پروژههایش زندگی کند.
میل؛ چیزی عمیقتر از خواستن
در زبان روزمره، معمولاً میان «خواستن» و «میل» تفاوتی قائل نمیشویم. اما در روانکاوی، این دو یکی نیستند.
ممکن است چیزی را بخواهیم، اما میل ما جای دیگری شکل گرفته باشد.
خواستن، معمولاً آگاهانه است؛ اما میل، آرامآرام هویت ما را سازمان میدهد.
در ابتدای فیلم، مرد آزادی را میخواهد.
اما آیا در پایان، هنوز همان آزادی، موضوع میل اوست؟
به نظر میرسد پاسخ منفی است.
فیلم هیچ صحنهای ندارد که در آن شخصیت اصلی ناگهان تصمیم بگیرد: «دیگر نمیخواهم بروم.»
چنین لحظهای اصلاً وجود ندارد.
آنچه تغییر میکند، تصمیم نیست.
خودِ انسان است.
و وقتی انسان تغییر میکند، موضوع میل او نیز تغییر میکند.
به همین دلیل، پایان فیلم را نمیتوان صرفاً با واژه «تسلیم» توضیح داد.
کسی که تسلیم شده، هنوز آرزوی رهایی دارد اما توان عمل ندارد.
در حالی که مرد داستان، دیگر همان کسی نیست که ابتدای فیلم وارد گودال شده بود.
شن؛ تصویری از ناخودآگاه
در بسیاری از نقدها، شن نمادی از جامعه، طبیعت یا گذر زمان معرفی شده است.
همه این خوانشها قابل دفاعاند.
اما شاید بتوان از زاویهای دیگر نیز به آن نگاه کرد.
شن، رفتاری عجیب دارد.
هیچگاه کاملاً ثابت نیست.
هر بار که فکر میکنی آن را مهار کردهای، دوباره جابهجا میشود.
مرز مشخصی ندارد.
میتواند آرام باشد یا ناگهان فروبپاشد.
آیا این ویژگیها، ما را به یاد چیزی نمیاندازند؟
ناخودآگاه نیز همینگونه عمل میکند.
ما تصور میکنیم بر ذهن خود مسلط هستیم، اما ناگهان خاطرهای، ترسی، میلی یا اضطرابی قدیمی از جایی سربرمیآورد و همه نظم ظاهری را برهم میزند.
هر شب، شن دوباره برمیگردد.
همانطور که هیچ انسانی یکبار برای همیشه از کشمکشهای درونی خود رها نمیشود.
به همین دلیل، پارو زدن شنها فقط کاری فیزیکی نیست.
نوعی کار روانی نیز هست.
تلاشی بیپایان برای حفظ تعادل.
نه برای پیروزی.
بلکه برای فرو نریختن.
زن؛ دیگری یا آینه؟
یکی از پرسشهای مهم فیلم این است که زن دقیقاً چه جایگاهی دارد.
آیا او فقط قربانی شرایط است؟
یا همدست روستاییان؟
یا معشوق مرد؟
شاید هیچکدام.
به نظر میرسد زن، بیش از آنکه یک شخصیت کلاسیک باشد، نوعی آینه است.
در آغاز، مرد او را موجودی منفعل میبیند؛ زنی که سالهاست بدون اعتراض، همان زندگی تکراری را ادامه داده است.
اما هرچه فیلم پیش میرود، مرز میان این دو کمرنگتر میشود.
مردی که روزی زن را نماد تسلیم میدانست، آرامآرام رفتاری شبیه او پیدا میکند.
در واقع، زن آینده مرد نیست.
او تصویری است از امکانی که همیشه درون مرد وجود داشته است.
فیلم نشان میدهد انسانها، بیش از آنکه یکدیگر را تغییر دهند، ظرفیتهای پنهان هم را آشکار میکنند.
زن، میل تازهای به مرد تزریق نمیکند.
فقط شرایطی را فراهم میکند که میل قدیمی او، شکل دیگری پیدا کند.
اگزیستانسیالیسم؛ آزادی همیشه به معنای خروج نیست
تقریباً همه خوانشهای اگزیستانسیالیستی فیلم، آن را با آزادی پیوند میزنند.
اما شاید مسئله اصلی، خود آزادی نباشد.
بلکه رابطه ما با آزادی باشد.
ما معمولاً آزادی را در نبودن دیوارها میبینیم.
اما آیا همیشه چنین است؟
اگر انسانی سالها در موقعیتی زندگی کند، برای آن معنا بسازد، در آن مهارت پیدا کند و هویتش را با آن تعریف کند، آیا خروج از آن موقعیت همچنان آزادی خواهد بود؟
یا به شکلی دیگر، تبدیل به نوعی فقدان میشود؟
«زن در ریگ روان» پاسخ روشنی نمیدهد.
و دقیقاً همین سکوت، آن را به فیلمی ماندگار تبدیل کرده است.
زیرا فیلم، آزادی را نه یک وضعیت حقوقی، بلکه مسئلهای روانی میبیند.
شاید به همین دلیل، ترسناکترین لحظه فیلم نه زمانی است که نردبان برداشته میشود، بلکه زمانی است که مخاطب برای نخستین بار از خود میپرسد:
اگر جای او بودم، آیا واقعاً میخواستم برگردم؟

