وقتی گذشته لباس آینده می‌پوشد؛ خوانشی روانکاوانه از گتسبی بزرگ

«گتسبی بزرگ» از آن آثاری است که آدم فکر می‌کند درباره‌اش همه چیز گفته شده: رؤیای آمریکایی، ثروت، عشق ازدست‌رفته، فساد طبقه مرفه، مهمانی‌های پرزرق‌وبرق، چراغ سبز، و مردی که گذشته را مثل یک معبد شخصی بازسازی کرده است. بیشتر نقدهای معتبر هم همین مسیرها را رفته‌اند. بسیاری از تحلیل‌ها «گتسبی بزرگ» را نقدی بر رؤیای آمریکایی می‌دانند؛ رؤیایی که در آن موفقیت، ثروت و صعود اجتماعی قرار بود نوید رهایی بدهد، اما در جهان فیتزجرالد به پوچی، ابتذال و شکست اخلاقی می‌رسد. پژوهشگرانی مثل ویلیام ای. کین تأکید کرده‌اند که رمان، محدودیت‌ها و تناقض‌های رؤیای آمریکایی را با دقتی کم‌نظیر آشکار می‌کند.

در خوانش‌های رایج، گتسبی مردی است که خودش را از نو ساخته است؛ فقری را پشت سر گذاشته، نام و ظاهر و خانه و ثروت و افسانه‌ای برای خودش خلق کرده تا به دیزی برسد. اما تراژدی از همین‌جا آغاز می‌شود: او فکر می‌کند اگر گذشته را با پول، مهمانی، لباس، خانه و نمایش بازسازی کند، می‌تواند آن را دوباره به دست آورد. بسیاری از خلاصه‌ها و نقدها نیز روی همین محور تأکید می‌کنند: گتسبی تمام زندگی تازه‌اش را حول بازگشت به دیزی سازمان می‌دهد؛ دیزی‌ای که حالا همسر تام بوکنن است و به جهان طبقه مرفه قدیمی تعلق دارد.

از سوی دیگر، اقتباس سینمایی باز لورمن همیشه محل اختلاف بوده است. بعضی نقدها فیلم را به خاطر شکوه بصری، انرژی، موسیقی مدرن و اغراق‌های نمایشی‌اش ستوده‌اند و آن را نوعی ترجمه امروزی از تب، ولخرجی و بی‌قراری عصر جاز دانسته‌اند. برخی دیگر، درست برعکس، معتقدند فیلم ظرافت نثر فیتزجرالد را به نمایش‌های پرزرق‌وبرق تبدیل کرده و آن ابهام دردناک رمان را بیش از حد بیرونی و عظیم کرده است. نقدهایی مثل نوشته گاردین که در مرورهای بعدی نقل شده، فیلم لورمن را به تبدیل کردن امر ظریف و نمادین به چیزی بزرگ، آشکار و کم‌رمز متهم کرده‌اند. با این حال، دفاع‌هایی هم از فیلم وجود دارد؛ مثلاً برخی منتقدان تأکید کرده‌اند که لورمن گذشته را تکرار نکرده، بلکه آن را به زبان سبک خودش دگرگون کرده است.

اما شاید پرسش اصلی این نباشد که «گتسبی بزرگ» درباره رؤیای آمریکایی است یا عشق ناممکن یا فساد طبقه ثروتمند. این‌ها همه درست‌اند، اما کافی نیستند. پرسش عمیق‌تر این است: چرا این داستان هنوز کار می‌کند؟ چرا هنوز گتسبی، با آن همه اغراق و توهم و خودفریبی، برای ما غریبه نیست؟ چرا هنوز چراغ سبز، این‌همه ساده و این‌همه مضحک، در ذهنمان می‌ماند؟

به نظرم راز رمان در جمله‌ای است که نیک کاراوی درباره خودش می‌گوید: او هم «درون» بود و هم «بیرون». هم در دل ماجرا بود و هم بیرون از آن. هم شیفته بود و هم منتقد. هم تماشاگر بود و هم آلوده. این جمله فقط توصیف موقعیت نیک نیست؛ کل منطق رمان است. «گتسبی بزرگ» درباره آدم‌هایی است که هم درون رؤیا زندگی می‌کنند و هم بیرون آن ایستاده‌اند و نابودی‌اش را می‌بینند. گتسبی درون رؤیاست، چون باور دارد می‌تواند گذشته را پس بگیرد. نیک بیرون رؤیاست، چون می‌بیند این باور چقدر خطرناک و کودکانه است. اما نیک هم کاملاً بیرون نیست؛ او هم جذب نور خانه گتسبی، افسانه ثروت، زیبایی دیزی و انرژی ویرانگر آن جهان می‌شود.

اینجاست که رمان از یک نقد اجتماعی ساده فراتر می‌رود. «گتسبی بزرگ» فقط نمی‌گوید ثروتمندان فاسدند یا رؤیای آمریکایی پوچ است. رمان نشان می‌دهد ما چگونه همزمان می‌توانیم چیزی را تحقیر کنیم و آرزویش را داشته باشیم. می‌توانیم بفهمیم یک رؤیا دروغ است، اما همچنان دلمان بخواهد دروغش حقیقت داشته باشد.

نیک کاراوی از همان ابتدا خود را آدمی اخلاقی‌تر، آرام‌تر و مشاهده‌گرتر معرفی می‌کند. او آمده تا ببیند، نه اینکه درگیر شود. اما هیچ‌کس در جهان گتسبی فقط تماشاگر باقی نمی‌ماند. نیک در همان لحظه‌ای که فکر می‌کند از بیرون نگاه می‌کند، درون صحنه کشیده شده است. او هم مانند ماست: کسی که فکر می‌کند دارد داستان سقوط دیگری را می‌خواند، اما کم‌کم می‌فهمد این داستان درباره میل خودش هم هست. میل به دیده شدن، میل به صعود، میل به اینکه زندگی روزی شکل باشکوه‌تری پیدا کند، میل به اینکه گذشته واقعاً تمام نشده باشد.

ایده‌ای که کمتر در نقدهای رایج دیده‌ام این است: شاید «گتسبی بزرگ» فقط درباره رؤیای آمریکایی نباشد؛ درباره بیماریِ زیباسازیِ فقدان است. گتسبی عاشق دیزی نیست، یا دست‌کم فقط عاشق دیزی نیست. او عاشق لحظه‌ای است که با دیزی از دست داده. عاشق تصویری است که از خودش در کنار دیزی ساخته. دیزی برای او یک زن نیست؛ مدرکی است که ثابت می‌کند گذشته‌اش اشتباه نبوده، رنجش بیهوده نبوده، صعودش معنا داشته. اگر دیزی برگردد، یعنی تمام این سال‌ها ارزش داشته. یعنی فقیر بودن، جنگ، جعل هویت، پول مشکوک، مهمانی‌ها، تنهایی‌ها و انتظارها همه به مقصدی رسیده‌اند.

برای همین است که دیزی نمی‌تواند جواب رؤیای گتسبی باشد. هیچ انسان واقعی نمی‌تواند بار چنین رؤیایی را تحمل کند. گتسبی از دیزی چیزی می‌خواهد که هیچ آدمی قادر به دادنش نیست: او می‌خواهد دیزی گذشته را پاک کند، زمان را باطل کند و اثبات کند که هیچ‌چیز از دست نرفته است. اینجا «گتسبی بزرگ» به رمانی درباره عشق تبدیل نمی‌شود؛ به رمانی درباره انکار سوگ تبدیل می‌شود.

گتسبی نمی‌تواند سوگواری کند. نمی‌تواند بپذیرد چیزی تمام شده است. او به جای سوگواری، صحنه می‌سازد. خانه می‌خرد. مهمانی می‌دهد. لباس‌ها را روی تخت می‌ریزد. خودش را از نو اختراع می‌کند. همه این‌ها در ظاهر نشانه قدرت‌اند، اما در عمق، نشانه ناتوانی‌اند. ناتوانی از گفتن یک جمله ساده: «تمام شد.»

فیتزجرالد نابغه است، چون این ناتوانی را زشت و مستقیم نشان نمی‌دهد؛ آن را زیبا می‌کند. و این خطرناک‌ترین بخش رمان است. گتسبی دروغ می‌گوید، پولش آلوده است، زندگی‌اش نمایشی است، اما چیزی در او هست که نمی‌شود دوستش نداشت. چون رؤیایش مبتذل است، اما ایمانش نه. او در جهانی که همه چیز را مصرف می‌کند، هنوز باور دارد چیزی می‌تواند مطلق باشد. عشق، گذشته، دیزی، چراغ سبز. همین ایمان او را هم باشکوه می‌کند و هم مضحک. شاید به همین دلیل رمان هنوز ما را آزار می‌دهد: چون در گتسبی، بخشی از خودمان را می‌بینیم که هنوز به چیزهایی ایمان دارد که عقل مدت‌هاست ردشان کرده.

دیزی در این میان معمولاً یا قربانی خوانده می‌شود یا زن سطحی و بی‌وفا. اما دیزی شاید بیش از هر چیز، تصویر انسانی است که نمی‌خواهد بهای رؤیای کسی دیگر را بدهد. گتسبی از او می‌خواهد گذشته را مطابق روایت او بازنویسی کند. می‌خواهد بگوید هرگز تام را دوست نداشته. می‌خواهد تمام پیچیدگی زندگی واقعی‌اش را حذف کند تا در رؤیای او جا شود. اما دیزی، هرچقدر هم ضعیف، ترسو یا سطحی باشد، دست‌کم واقعی است. و واقعیت همیشه رؤیا را خراب می‌کند.

تام و دیزی از نظر اخلاقی ویران‌اند، اما قدرتشان دقیقاً در همین است که به واقعیت مادی جهان وصل‌اند: پول قدیمی، طبقه، خانه، امنیت، اسم، جایگاه. گتسبی پول دارد، اما ریشه ندارد. خانه دارد، اما خانه‌اش بیشتر صحنه است تا خانه. مهمانی دارد، اما مهمانانش او را نمی‌شناسند. نام دارد، اما نامش ساخته شده است. او همه چیز دارد، جز آن چیزی که طبقه دیزی از قبل داشته: بدیهی بودنِ تعلق.

به همین دلیل نقد طبقاتی رمان هنوز زنده است. گتسبی می‌تواند ثروتمند شود، اما نمی‌تواند به آن جهان تعلق پیدا کند. نقدهای رایج درست می‌گویند که رمان درباره فساد رؤیای آمریکایی است، اما شاید دقیق‌تر این باشد: رمان درباره این است که رؤیای آمریکایی به تو می‌گوید خودت را بساز، اما بعد از ساختن خودت، یادآوری می‌کند که همیشه کسانی هستند که نیازی به ساخته شدن نداشته‌اند. آن‌ها از اول درون خانه بوده‌اند؛ تو فقط می‌توانی از پشت پنجره نگاه کنی.

و اینجاست که نیک اهمیت پیدا می‌کند. نیک نه مثل گتسبی کاملاً در سودای رؤیاست، نه مثل تام و دیزی کاملاً در امنیت طبقه. او میانجی است؛ بیرون و درون. او به ما اجازه می‌دهد هم اغوا شویم و هم فاصله بگیریم. اگر داستان را خود گتسبی روایت می‌کرد، شاید تبدیل به اعترافی عاشقانه و بیمارگونه می‌شد. اگر تام روایت می‌کرد، تبدیل به گزارش پیروزمندانه طبقه برنده. اما نیک، با تمام تناقض‌هایش، درست در مرز ایستاده است. و مرز، خطرناک‌ترین جای دیدن است.

نیک می‌بیند و همین دیدن او را آلوده می‌کند. او از همه بدش می‌آید، اما فقط بعد از اینکه مدتی در میانشان زیسته. او قضاوت می‌کند، اما قضاوتش بی‌گناه نیست. این همان چیزی است که جمله «بیرون و درون» را به قلب رمان تبدیل می‌کند. نیک مثل خواننده است. ما هم وقتی «گتسبی بزرگ» را می‌خوانیم، بیرون و درونیم. بیرونیم چون می‌دانیم این جهان فاسد است. درونیم چون هنوز جذب نورش می‌شویم. بیرونیم چون می‌دانیم مهمانی‌ها پوچ‌اند. درونیم چون بخشی از ما هنوز می‌خواهد در یکی از آن مهمانی‌ها باشد.


دیزی در گتسبی بزرگ

فیلم لورمن، با تمام اغراق‌هایش، این میل دوگانه را خوب می‌فهمد. بسیاری از منتقدان گفته‌اند که فیلم پرزرق‌وبرق، بیش از حد بزرگ، بیش از حد پرصدا و گاهی دور از ظرافت رمان است. این انتقاد وارد است؛ رمان فیتزجرالد با نجوا، ابهام و جمله‌های تراش‌خورده کار می‌کند، در حالی که فیلم لورمن با انفجار رنگ، موسیقی و حرکت. اما شاید همین افراط، حقیقتی را آشکار می‌کند که رمان زیر نثر ظریفش پنهان کرده بود: این جهان واقعاً مبتذل است، واقعاً زیادی است، واقعاً از شدت نمایش خفه‌کننده است. بعضی نقدها نیز از همین زاویه فیلم را دفاع‌پذیر دانسته‌اند؛ اینکه لورمن به جای تکرار وفادارانه رمان، پوچی و جذابیت رؤیا را به زبان تصویری خود ترجمه کرده است.

اما فیلم هرجا که بیش از حد توضیح می‌دهد، از رمان عقب می‌ماند. چون قدرت رمان در این است که به ما اجازه می‌دهد همزمان باور کنیم و باور نکنیم. گتسبی در رمان بیشتر شبح است تا شخصیت کامل؛ مردی ساخته‌شده از روایت دیگران، نگاه نیک، شایعه، نور، فاصله و انتظار. سینما وقتی او را بیش از حد جسمانی می‌کند، بخشی از افسونش را از دست می‌دهد. با این حال، اجرای دی‌کاپریو چیزی از شکنندگی کودکانه گتسبی را نگه می‌دارد: آن لبخند معروف، آن مکث‌ها، آن امیدی که بیش از حد بزرگ است و همین بزرگی‌اش از اول خبر از نابودی می‌دهد.

گتسبی بزرگ است، اما نه چون موفق شده. او بزرگ است چون تا لحظه آخر نمی‌تواند از رؤیایش دست بکشد. و همین، هم فضیلت اوست و هم بیماری او. اینجاست که رمان به چیزی فراتر از نقد اجتماعی می‌رسد. همه ما یک چراغ سبز داریم. چیزی در دوردست که فکر می‌کنیم اگر به آن برسیم، همه‌چیز معنا پیدا می‌کند. یک آدم، یک جایگاه، یک خانه، یک مدرک، یک مهاجرت، یک عشق، یک لحظه بازگشت. ما هم مثل گتسبی گاهی زندگی را طوری سازمان می‌دهیم که انگار یک چیز، اگر به دست بیاید، گذشته را جبران می‌کند.

اما «گتسبی بزرگ» می‌گوید خطرناک‌ترین رؤیاها آن‌هایی‌اند که شبیه معنا به نظر می‌رسند. گتسبی فکر می‌کند دیزی معناست. اما دیزی فقط دیزی است؛ زنی محدود، ترسو، زیبا، طبقاتی و واقعی. فاجعه وقتی شروع می‌شود که یک انسان واقعی را تبدیل به نماد نجات خود می‌کنیم. هیچ‌کس نمی‌تواند چراغ سبز زندگی دیگری باشد، بی‌آنکه زیر وزن آن نور له شود.

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا