صراط؛ وقتی بیرونِ سیستم هم از خشونت سیستم مصون نیست

به نظرم Sirât فیلمی درباره‌ی گم‌شدن یک دختر نیست؛ یا دست‌کم فقط درباره‌ی آن نیست. گم‌شدن دختر، نقطه‌ی شروع است؛ زخمی اولیه که روایت را به حرکت می‌اندازد. اما فیلم خیلی زود از سطح جست‌وجوی بیرونی عبور می‌کند و تبدیل می‌شود به پرسشی وجودی‌تر: وقتی چیزی یا کسی را از دست می‌دهیم، دقیقاً دنبال چه می‌گردیم؟ خودِ آن فرد؟ تصویری که از او ساخته بودیم؟ گذشته‌ای که با حضور او معنا داشت؟ یا نسخه‌ای از خودمان که پیش از فقدان وجود داشت و حالا دیگر در دسترس نیست؟

پدر در ظاهر دنبال دخترش می‌گردد، اما هرچه فیلم جلوتر می‌رود، جست‌وجوی او کمتر شبیه جست‌وجوی یک انسان مشخص و بیشتر شبیه وسواسِ سوگ می‌شود. سوگ، وقتی در مسیر طبیعی خودش حرکت کند، دردناک است اما زنده است؛ آدم را ویران می‌کند، اما کم‌کم امکان شکل تازه‌ای از زیستن را هم باز می‌کند. اما سوگ وقتی به وسواس تبدیل می‌شود، دیگر فقط فقدان نیست؛ نوعی زندان است. فرد عزادار دیگر نه با مرده یا گمشده، بلکه با تصویر ذهنی خودش از او زندگی می‌کند. در چنین وضعیتی، غایب حتی از حاضر هم سنگین‌تر می‌شود. کسی که نیست، همه‌جا هست؛ در هر صدا، هر چهره، هر احتمال، هر مسیر.

پدر در Sirât دقیقاً در چنین وضعیتی گیر کرده است. او فقط دخترش را گم نکرده؛ نسبت خودش را با جهان هم گم کرده است. هویت او به نقش پدرِ جست‌وجوگر فروکاسته شده. دیگر معلوم نیست اگر جست‌وجو تمام شود، چه چیزی از او باقی می‌ماند. این همان نقطه‌ای‌ست که فیلم برای من از یک روایت جاده‌ای یا آخرالزمانی فاصله می‌گیرد و وارد قلمرویی وجودی می‌شود: آدم گاهی آن‌قدر با فقدان یکی می‌شود که پایان فقدان را هم نمی‌خواهد، چون پایان فقدان یعنی مواجهه با خلأ هویت خودش.

در این معنا، دخترِ گمشده فقط یک شخص نیست؛ بهانه‌ای‌ست برای آشکار شدن فروپاشی. پدر با عکس او در دست میان آدم‌هایی حرکت می‌کند که انگار خودشان هم از جهان رسمی بریده‌اند. ریو، موسیقی، بیابان، بدن‌های رها، کامیون‌ها و حرکت جمعی، همه در ابتدا نشانه‌های نوعی خروج‌اند؛ خروج از نظم معمول، از شهر، از خانواده، از کار، از دولت، از زبان رسمی، از زندگی قابل‌پیش‌بینی. آدم‌های فیلم انگار تصمیم گرفته‌اند از سیستم عبور کنند؛ از آن سیستم فرساینده‌ای که بدن را مصرف می‌کند، میل را کنترل می‌کند، زمان را قطعه‌قطعه می‌کند و برای هر چیز معنایی از پیش تعیین‌شده می‌سازد.

اما نکته‌ی مهم، و به نظرم هوشمندانه‌ترین بخش فیلم، این است که Sirât خروج از سیستم را رمانتیک نمی‌کند. فیلم نمی‌گوید بیرونِ سیستم، آزادی ناب منتظر ماست. اتفاقاً به نظرم فیلم نشان می‌دهد وقتی آدم‌ها از سیستم عبور می‌کنند، با جهانی روبه‌رو می‌شوند که الزاماً مهربان‌تر نیست. سیستمِ رسمی خشن است، اما بیرونِ سیستم هم بی‌قانونیِ رهایی‌بخشِ ساده‌ای نیست. طبیعت، بیابان، جنگ، فقر، ترس، فقدان منابع، تهدید و ناامنی، همه آن بیرون منتظرند. یعنی انسان از یک خشونت عبور می‌کند، اما به شکل دیگری از خشونت پرتاب می‌شود.

برداشت من این است که آدم‌های فیلم اول می‌خواهند از سیستم فرار کنند، اما وقتی خشونت بزرگ‌تر و عریان‌تر می‌شود، مجبور می‌شوند به جمع پناه ببرند. این برای من یکی از مهم‌ترین ایده‌های فیلم بود: فردیتِ رهاشده، وقتی با خشونت بی‌واسطه‌ی جهان روبه‌رو می‌شود، دوام نمی‌آورد. آدم می‌تواند در لحظه‌های امن‌تر از آزادی فردی حرف بزند، از خروج، از ضدیت با نظم، از نخواستنِ جهان موجود. اما وقتی خطر واقعی می‌شود، وقتی مرز میان ادامه دادن و نابود شدن باریک می‌شود، جمع دیگر یک انتخاب شاعرانه نیست؛ یک ضرورت وجودی است.

اینجاست که فیلم از ضدسیستم بودنِ سطحی فراتر می‌رود. بسیاری از روایت‌های ضدسیستم، خروج را پایان ماجرا می‌گیرند: قهرمان از شهر می‌زند بیرون، از خانواده جدا می‌شود، از قانون فرار می‌کند، و همین خروج به‌عنوان آزادی تصویر می‌شود. اما Sirât انگار می‌پرسد: بعدش چه؟ وقتی از سیستم رد شدی، با بدن آسیب‌پذیرت، با سوگت، با ترست، با نیازت به آب، غذا، مراقبت، جهت، معنا، چه می‌کنی؟ آزادی اگر فقط بریدن باشد، خیلی زود به سرگردانی تبدیل می‌شود. آزادی بدون نسبت، بدون مراقبت، بدون جمع، ممکن است فقط شکل دیگری از سقوط باشد.

جمع در فیلم، جمعی آرمانی و تمیز نیست. آدم‌هایش قدیس نیستند، برنامه‌ی سیاسی منسجم ندارند، حتی شاید خیلی از آن‌ها ندانند دقیقاً از چه چیزی فرار کرده‌اند یا به کجا می‌روند. اما همین جمعِ ناقص، همین بدن‌های خسته و نامطمئن کنار هم، تنها چیزی‌ست که در برابر خشونت جهان باقی می‌ماند. آن‌ها با هم حرکت می‌کنند، با هم می‌ترسند، با هم تصمیم می‌گیرند، با هم اشتباه می‌کنند، و گاهی فقط با حضورشان مانع فروپاشی کامل یکدیگر می‌شوند. فیلم به‌جای آنکه جمع را به شکل شعار نشان دهد، آن را به ساده‌ترین و مادی‌ترین شکل ممکن نشان می‌دهد: کسی کنار تو راه می‌رود، کسی می‌داند باید کجا بایستی، کسی چیزی بلد است که تو بلد نیستی، کسی در لحظه‌ی بحران بدن دیگری را تنها نمی‌گذارد.

 

 

فیلم صراط

برای پدر، پیوستن به این جمع ابتدا ابزاری‌ست؛ او با آن‌ها همراه می‌شود چون فکر می‌کند ممکن است او را به دخترش نزدیک کنند. اما به‌تدریج، معنای این همراهی تغییر می‌کند. او وارد جهانی می‌شود که منطقش با منطق جست‌وجوی شخصی او فرق دارد. او می‌خواهد فقدان خودش را حل کند، اما جمع با فقدان به شکل دیگری برخورد می‌کند: نه با حل کردن، بلکه با حمل کردن. این تفاوت مهمی‌ست. پدر می‌خواهد به نقطه‌ای برسد که درد تمام شود؛ جمع انگار می‌داند چنین نقطه‌ای وجود ندارد. فقط می‌شود درد را در حرکت، در ریتم، در کنار دیگران، قابل‌تحمل‌تر کرد.

این را شاید بیش از همه در نسبت فیلم با موسیقی می‌شود دید. موسیقی در Sirât فقط پس‌زمینه نیست؛ نوعی سازمان‌دهی بدن‌هاست. آدم‌ها با موسیقی از خودشان بیرون می‌آیند، اما نه به معنای فرار کامل؛ بیشتر به معنای تعلیق موقت هویت. در رقص، در ضرباهنگ، در تکرار، «من» برای لحظاتی شل می‌شود. مرزهای فردی کمتر می‌شوند. بدن‌ها در یک ریتم مشترک قرار می‌گیرند. شاید برای همین است که ریو در فیلم همزمان هم رهایی‌بخش است و هم خطرناک. چون هر تجربه‌ای که «من» را موقتاً از مرکز جهان کنار بزند، می‌تواند هم شفابخش باشد و هم ویرانگر.

اما پدر نمی‌تواند کاملاً وارد این ریتم شود. او حامل سوگی‌ست که اجازه نمی‌دهد در جمع حل شود. او در میان جمع است، اما از درون جداست. بدنش حرکت می‌کند، اما ذهنش به یک تصویر ثابت میخ شده: دختر. این همان وسواس سوگ است؛ ناتوانی از پذیرفتن حرکت. سوگِ وسواسی زمان را متوقف می‌کند. همه‌چیز باید به لحظه‌ی فقدان برگردد. همه‌چیز باید توضیح دهد، جبران کند، نشانی بدهد. اما جهان چنین کاری نمی‌کند. جهان در Sirât بی‌اعتناست. بیابان جواب نمی‌دهد. موسیقی جواب نمی‌دهد. جمع جواب قطعی نمی‌دهد. حتی حرکت هم لزوماً به مقصد نمی‌رسد.

از همین‌جا فروپاشی هویت شروع می‌شود. وقتی هویت آدم به یک فقدان گره بخورد، هر نشانه‌ی تازه‌ای می‌تواند هم امید باشد هم شکنجه. پدر هر بار که احتمال تازه‌ای می‌بیند، دوباره ساخته و دوباره خراب می‌شود. او دیگر فقط کسی نیست که دنبال دخترش می‌گردد؛ او خودِ جست‌وجو شده است. اگر دختر پیدا نشود، او چه کسی است؟ اگر پیدا شود، آیا آن چیزی که از خودش باقی مانده قابل‌ترمیم است؟ اگر معلوم شود این جست‌وجو بی‌پایان بوده، آیا می‌تواند برگردد؟ اصلاً برگشتی وجود دارد؟

این سؤالِ برگشت برای من در فیلم خیلی مهم بود. شخصیت‌ها ظاهراً در مسیرند، اما مسیرشان شبیه سفرهای کلاسیک نیست. سفر کلاسیک معمولاً وعده‌ی دگرگونی دارد: شخصیت از نقطه‌ای شروع می‌کند، بحران را از سر می‌گذراند، چیزی می‌فهمد و به شکلی تازه به جهان برمی‌گردد. اما Sirât با این الگو بازی نمی‌کند. اینجا مسیر بیشتر شبیه آزمون است؛ آزمونی بدون تضمین معنا. ممکن است چیزی بفهمی، اما آن فهم تو را نجات ندهد. ممکن است تغییر کنی، اما تغییرت شکل رستگاری نداشته باشد. ممکن است ادامه بدهی، فقط چون راه دیگری نداری.

عنوان فیلم هم همین‌جا معنا پیدا می‌کند: صراط، راه باریک. اما این باریکی فقط معنای مذهبی یا نمادین ندارد؛ وضعیت وجودی آدم‌های فیلم است. آن‌ها روی خطی حرکت می‌کنند که هر لحظه ممکن است به سقوط ختم شود. میان آزادی و نابودی، میان جمع و گله‌وار شدن، میان سوگ و جنون، میان ایمان و پوچی، میان خروج از سیستم و گرفتار شدن در خشونتی بزرگ‌تر. فیلم مدام نشان می‌دهد که هیچ‌کدام از این دوگانه‌ها پاک و مطمئن نیستند. آزادی می‌تواند هراسناک باشد. جمع می‌تواند نجات‌بخش باشد اما فرد را هم ببلعد. سوگ می‌تواند نشانه‌ی عشق باشد اما هویت را هم نابود کند. خروج می‌تواند شجاعانه باشد اما الزاماً رهایی‌بخش نیست.

برای همین، به نظرم Sirât فیلمی درباره‌ی شکست خیال‌های ساده است. خیال ساده‌ی اینکه اگر از سیستم بیرون بزنیم آزاد می‌شویم. خیال ساده‌ی اینکه اگر کسی را که از دست داده‌ایم پیدا کنیم، خودمان هم پیدا می‌شویم. خیال ساده‌ی اینکه جمع همیشه پناه است یا فردیت همیشه اصیل‌تر است. فیلم هیچ‌کدام از این‌ها را راحت به ما نمی‌دهد. بلکه نشان می‌دهد انسان موجودی‌ست گیر افتاده میان نیازهای متناقض: می‌خواهد آزاد باشد، اما بدون دیگری دوام نمی‌آورد؛ می‌خواهد از نظم خشن فرار کند، اما بیرون از نظم هم با خشونت روبه‌روست؛ می‌خواهد سوگ را تمام کند، اما گاهی سوگ آخرین چیزی‌ست که هویتش را سرپا نگه داشته.

یکی از چیزهایی که در گفت‌وگو و تماشای جمعی فیلم برای من روشن‌تر شد، همین نسبت سوگ و هویت بود. اینکه سوگ فقط یک احساس نیست؛ گاهی ساختار زندگی آدم را می‌سازد. آدمی که عزادار است، فقط غمگین نیست؛ جهان را از نقطه‌ی فقدان می‌بیند. انتخاب‌هایش، امیدهایش، ترس‌هایش، حتی اخلاقش، همه تحت‌تأثیر آن نقطه‌ی خالی قرار می‌گیرند. در چنین وضعیتی، رها کردن سوگ شبیه خیانت به غایب به نظر می‌رسد. انگار اگر دیگر درد نکشی، یعنی دوست نداشته‌ای. اگر ادامه بدهی، یعنی فراموش کرده‌ای. و همین‌جاست که سوگ تبدیل می‌شود به وسواس: وفاداری به درد، به جای وفاداری به زندگی.

اما فیلم به شکل ساده‌ای نمی‌گوید باید از درد عبور کرد. چنین حرفی بیش از حد سبک است. Sirât اتفاقاً می‌فهمد که بعضی دردها عبورپذیر نیستند؛ فقط شکلشان عوض می‌شود. مسئله این است که آیا درد می‌تواند در نسبت با دیگری حمل شود یا نه. آیا می‌تواند از یک زندان خصوصی به تجربه‌ای مشترک تبدیل شود؟ شاید جمع در فیلم دقیقاً همین امکان را نشان می‌دهد: نه درمان، نه رستگاری، نه پاسخ؛ فقط امکان تنها نبودن در دل چیزی که هیچ‌کس واقعاً نمی‌تواند برایت حل کند.

از این نظر، Sirât برای من فیلمی به‌شدت تلخ اما صادق است. چون نه ضدسیستم بودن را به ژست تبدیل می‌کند، نه سوگ را به احساسات مصرفی، نه جمع را به شعار. فیلم آدم‌ها را در وضعیتی می‌گذارد که مجبورند بفهمند آزادی، وقتی از بدن و ترس و فقدان عبور نکند، فقط یک کلمه است. و سوگ، وقتی از رابطه با دیگری جدا شود، می‌تواند آدم را چنان در خودش فرو ببرد که دیگر حتی جست‌وجو هم نه برای یافتن دیگری، بلکه برای به تعویق انداختن فروپاشی خود باشد.

شاید به همین دلیل است که بعد از تمام شدن فیلم، بیش از آنکه با قصه‌ی دختر گمشده بمانم، با تصویر آدم‌هایی ماندم که در بیابان راه می‌روند؛ آدم‌هایی بیرون از سیستم، اما نه بیرون از خشونت؛ دور از نظم رسمی، اما همچنان نیازمند نظمی تازه میان خودشان؛ زخمی، خسته، نامطمئن، و با این حال در حرکت. این حرکت برای من نه قهرمانانه بود، نه امیدبخش به معنای معمول. بیشتر شبیه اعتراف بود: ما شاید نتوانیم از همه‌چیز نجات پیدا کنیم، اما شاید بتوانیم تنها نابود نشویم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا