نقد فیلم مایکل؛ آیا پس از Leaving Neverland می‌توان مایکل جکسون را دوست داشت؟

فیلم «مایکل» با تصویر مردی آغاز می‌شود که پیش از ورود به صحنه ایستاده است؛ پشت سر او تاریکی است و پیش رویش جمعیتی که نامش را فریاد می‌زنند. هنوز حرکت نکرده، هنوز نخوانده، اما هزاران نفر برای دیدنش از خود بی‌خود شده‌اند. گویی او دیگر یک انسان نیست؛ چیزی است میان خدا، کودک، کالا و افسانه.

فیلم از ما می‌خواهد این افسانه را دوباره دوست داشته باشیم.

چند ساعت بعد، وقتی اجرای آهنگ‌ها تمام شده و نور سالن خاموش می‌شود، شاید دوباره سراغ ویدئوهای واقعی مایکل جکسون برویم. شاید با دیدن حرکاتش در اجرای Billie Jean حیرت کنیم، با Man in the Mirror بغض کنیم و در برابر دقت تقریباً غیرانسانی بدنش تسلیم شویم. اما اگر بعد از تماشای «مایکل» کنجکاو شویم و مستند Leaving Neverland را ببینیم، دیگر نمی‌توانیم به همان سادگی قبلی به صحنه بازگردیم.

ناگهان پشت آن کت پولک‌دوزی‌شده، پشت صدای لطیف و صورتِ به‌تدریج بیگانه‌شده، دو مرد بالغ ظاهر می‌شوند که می‌گویند در کودکی قربانی سوءاستفاده جنسی مایکل جکسون بوده‌اند.

در این نقطه، مسئله دیگر این نیست که فیلم «مایکل» چقدر خوب ساخته شده است. سؤال اصلی ترسناک‌تر است:

اگر حرف این مردان را باور کنیم، با عشقی که به هنر مایکل جکسون داشته‌ایم چه باید بکنیم؟

«مایکل»؛ فیلمی درباره تولد یک اسطوره، نه زندگی یک انسان

فیلم «مایکل» ساخته آنتوان فوکوآ، زندگی جکسون را از کودکی در گروه Jackson 5 تا دوران تثبیت او به‌عنوان پادشاه موسیقی پاپ دنبال می‌کند. جعفر جکسون، برادرزاده مایکل، چنان دقیق راه رفتن، نگاه کردن، آواز خواندن و حرکت کردن او را بازآفرینی می‌کند که گاهی مرز میان بازیگری و احضار یک روح از بین می‌رود.

اجرای او مهم‌ترین نقطه قوت فیلم است. جعفر فقط حرکات مشهور عمویش را تقلید نمی‌کند؛ نوعی شکنندگی دائمی را نیز با خود حمل می‌کند. حتی وقتی مایکل در مرکز عظیم‌ترین صحنه‌های جهان ایستاده، در چهره‌اش چیزی از کودکی دیده می‌شود که هنوز منتظر است پدرش از کتک زدن، تحقیر کردن یا مسخره کردن ظاهرش دست بردارد.

فیلم در نمایش استعداد، انضباط و خشم خلاقه مایکل موفق است. نشان می‌دهد چگونه کودکی که تقریباً هیچ کودکی‌ای نداشت، بدن خود را به دقیق‌ترین ساز موسیقی جهان تبدیل کرد. او نمی‌توانست گذشته‌اش را تغییر دهد، پس صحنه را به جهانی تبدیل کرد که در آن همه‌چیز تحت فرمان او بود: نور، صدا، حرکت، نگاه تماشاگران و حتی لحظه‌ای که سکوت باید شکسته شود.

اما همین‌جا مشکل اصلی فیلم آغاز می‌شود.

«مایکل» بیش از آنکه یک زندگی‌نامه باشد، مراسم بازسازی یک قدیس است. فیلم تا اواخر دهه ۱۹۸۰ پیش می‌رود و پیش از ورود جدی به اتهام‌های سوءاستفاده جنسی متوقف می‌شود؛ تصمیمی که بسیاری از منتقدان آن را نوعی روایت پالایش‌شده و خانوادگی از زندگی جکسون دانسته‌اند. اعضای خانواده و مدیران دارایی‌های جکسون در تولید فیلم نقش داشته‌اند و نتیجه نیز اغلب بیشتر شبیه دفاعیه‌ای باشکوه است تا مواجهه‌ای آزاد با تناقض‌های سوژه خود.

فیلم به ما می‌گوید مایکل چگونه مشهور شد، اما کمتر می‌پرسد این شهرت از او چه ساخت.

کودکیِ ازدست‌رفته، خشونت پدر، نژادپرستی صنعت موسیقی، فشار بی‌رحمانه رسانه‌ها، جراحی‌های زیبایی و تنهایی مایکل در فیلم حضور دارند؛ اما تقریباً همه آن‌ها به شکلی چیده شده‌اند که در نهایت همدلی ما را برانگیزند. مایکلِ فیلم، انسانی زخمی است که جهان ابتدا کودکی‌اش را دزدید و سپس به‌خاطر زخم‌هایش او را مسخره کرد.

احتمالاً بخش مهمی از این تصویر حقیقت دارد. مسئله این است که رنج کشیدن یک انسان، به‌خودی‌خود او را بی‌خطر نمی‌کند.

گاهی قربانی دیروز می‌تواند آزارگر امروز باشد. گاهی کسی که کودکی‌اش را از او گرفته‌اند، به‌جای آنکه از کودکان محافظت کند، آنان را وارد جهان حل‌نشده خود می‌کند. شناختن سرچشمه یک رفتار، با تبرئه کردن آن رفتار یکی نیست.

فیلم دقیقاً در لحظه‌ای عقب می‌نشیند که باید از ما بپرسد: آیا کودک زخمیِ درون مایکل، ممکن است به کودکان واقعی آسیب زده باشد؟

خروج از سرزمین رؤیایی

در Leaving Neverland تقریباً هیچ‌چیز از عظمت صحنه باقی نمی‌ماند. مستند دن رید بر روایت وید رابسون و جیمز سیف‌چاک متمرکز است؛ دو مردی که می‌گویند مایکل جکسون در کودکی به آنان نزدیک شد، خانواده‌هایشان را مجذوب کرد، رابطه‌ای عاطفی و انحصاری با آن‌ها ساخت و سپس طی سال‌ها از آنان سوءاستفاده جنسی کرد.

این مستند حکم دادگاه نیست و رابسون و سیف‌چاک نیز پیش‌تر از مایکل دفاع کرده بودند؛ نکته‌ای که خانواده و بنیاد جکسون همواره برای زیر سؤال بردن اعتبار آنان مطرح کرده‌اند. مایکل جکسون در دادگاه کیفری سال ۲۰۰۵ نیز درباره اتهام‌های مربوط به پسری دیگر، در تمام موارد بی‌گناه شناخته شد. بنابراین نمی‌توان با دقت حقوقی گفت جرم او در دادگاه اثبات شده است.

اما «اثبات قضایی» تنها شیوه‌ای نیست که انسان‌ها با آن درباره واقعیت فکر می‌کنند.

دادگاه می‌پرسد آیا شواهد برای محکومیت کیفری، فراتر از تردید معقول، کافی است یا نه. یک مستند، یک روزنامه‌نگار یا یک تماشاگر ممکن است سؤال دیگری داشته باشد: با کنار هم گذاشتن الگوهای رفتاری، روایت‌ها، روابط غیرعادی و توضیح‌های طرفین، کدام روایت برای من باورپذیرتر است؟

برای من، آنچه Leaving Neverland را تکان‌دهنده می‌کند صرفاً جزئیات جنسی ادعاها نیست. آنچه باقی می‌ماند، ساختار رابطه است: یک ستاره بی‌نهایت قدرتمند، کودکی شیفته، خانواده‌ای که از توجه مشهورترین مرد جهان مسحور شده و مرزهایی که ذره‌ذره از میان می‌روند.

سوءاستفاده همیشه با خشونت آشکار آغاز نمی‌شود. آزارگر لزوماً هیولایی نیست که کودک در نگاه اول از او بترسد. ممکن است مهربان، بازیگوش، بخشنده و برای کودک شبیه تحقق یک رؤیا باشد. فرایندی که در روان‌شناسی سوءاستفاده از آن با عنوان grooming یاد می‌شود، معمولاً با ایجاد اعتماد، امتیازهای ویژه، راز مشترک، وابستگی عاطفی و جدا کردن تدریجی کودک از مرزهای معمول شکل می‌گیرد.

همین موضوع توضیح می‌دهد که چرا یک کودک ممکن است آزارگر را دوست داشته باشد، از او دفاع کند یا حتی سال‌ها نتواند تجربه‌اش را آزار بنامد. ذهن کودک برای فهم رابطه‌ای که هم سرشار از محبت است و هم ناقض مرزهای او، ابزار کافی ندارد. اعتراف دیرهنگام یا دفاع پیشین از متهم، به‌تنهایی ثابت نمی‌کند که یک روایت دروغ است.

البته این نیز به‌تنهایی اثبات نمی‌کند که روایت حتماً حقیقت دارد.

دشواری همین‌جاست: ما در فضایی ایستاده‌ایم که نه اجازه داریم ادعاها را با اطمینان به‌عنوان واقعیت قطعی اعلام کنیم و نه می‌توانیم رفتارهای غیرعادی مایکل با کودکان را صرفاً به «کودکی ازدست‌رفته» تقلیل دهیم. خوابیدن یک مرد بالغ در کنار کودکان نامرتبط، ساختن رابطه‌های شدید و خصوصی با آنان و دفاع از چنین روابطی، حتی بدون صدور حکم درباره اتهامات جنسی، رفتارهایی نیستند که بتوان با چند جمله درباره معصومیت یا روح کودکانه کنار گذاشت.

من بعد از دیدن Leaving Neverland حرف رابسون و سیف‌چاک را باور کردم؛ نه به این معنا که به یقین قضایی دست یافته‌ام، بلکه به این معنا که روایت آنان، در کنار الگوهای شناخته‌شده سوءاستفاده و آنچه از روابط جکسون با کودکان می‌دانیم، برایم باورپذیرتر از تصویر کاملاً معصومانه‌ای بود که خانواده و هوادارانش ارائه می‌کنند.

این باور البته آرامش نمی‌آورد. برعکس، تمام چیزی را که فیلم «مایکل» با مهارت ساخته بود، آلوده می‌کند.

سلبریتی چگونه حقیقت را می‌بلعد؟

مشکل مایکل جکسون فقط این نبود که بیش از حد مشهور بود. او در نقطه‌ای از شهرت ایستاده بود که دیگر قواعد عادی درباره‌اش کار نمی‌کردند.

سلبریتی بزرگ صرفاً انسانی نیست که افراد زیادی او را می‌شناسند. او تبدیل به پرده‌ای می‌شود که میلیون‌ها نفر آرزوها، خاطرات، تنهایی‌ها و هویت خود را روی آن نمایش می‌دهند. هوادار احساس می‌کند این فرد بخشی از زندگی اوست؛ با آهنگش عاشق شده، رقصیده، عزاداری کرده یا از یک دوره دشوار عبور کرده است.

به همین دلیل، اتهام علیه ستاره فقط اتهام علیه او نیست. برای هوادار، حمله‌ای است به بخشی از گذشته خودش.

اگر مایکل جکسون آزارگر بوده باشد، پس آن همه لذتی که برده‌ایم چه می‌شود؟ آن شور جمعی، آن پوستر روی دیوار، آن تمرین‌های مخفیانه مون‌واک و آن لحظه‌ای که با Earth Song گریه کرده‌ایم، آیا همگی به چیزی شرم‌آور تبدیل می‌شوند؟

ذهن در برابر چنین تضادی مقاومت می‌کند. ما دوست داریم آدم‌ها یا خوب باشند یا بد، قربانی باشند یا مجرم، نابغه باشند یا هیولا. مایکل جکسون این تقسیم‌بندی را نابود می‌کند. ممکن است هم کودکی تحت آزار بوده باشد و هم بزرگسالی آسیب‌زننده؛ هم هنرمندی استثنایی و هم انسانی با روابطی عمیقاً نگران‌کننده؛ هم کسی که میلیون‌ها نفر را خوشحال کرده و هم کسی که شاید رنجی طولانی بر چند کودک تحمیل کرده باشد.

شهرت اجازه نمی‌دهد این تناقض را به‌سادگی ببینیم. دستگاه سلبریتی دائماً یکی از دو مایکل را به ما می‌فروشد: یا فرشته‌ای معصوم که قربانی رسانه‌ها و اخاذان شد، یا هیولایی که تمام زندگی و هنر او فقط پوششی برای جنایت بود.

شاید حقیقت در هیچ‌کدام از این تصاویر کامل جا نشود.

آیا مایکل جکسون «بیمار» بود؟

وسوسه‌برانگیز است که با دیدن زندگی مایکل بگوییم او بیمار بود. تغییرات شدید ظاهر، انزوای اجتماعی، وابستگی به دارو، زندگی در Neverland و روابط غیرعادی‌اش با کودکان، ذهن ما را به سمت تشخیص‌های روان‌پزشکی می‌برد.

اما تشخیص دادن فردی که هرگز ارزیابی بالینی‌اش نکرده‌ایم، آن هم سال‌ها پس از مرگش، بیشتر از آنکه فهم ایجاد کند، توهم فهم می‌سازد.

آنچه می‌توان گفت این است که مایکل نشانه‌های انسانی را داشت که هویت او زیر فشار عظیم تروما، شهرت و نگاه دیگران شکل گرفته بود. از پنج‌سالگی آموخته بود تنها زمانی ارزشمند است که اجرا کند. بدنش از همان کودکی نه متعلق به خودش، بلکه ابزار درآمد خانواده و موضوع نگاه میلیون‌ها نفر بود. پدری که او را برای ظاهرش تحقیر می‌کرد، فرهنگی که ویژگی‌های سیاه‌پوستان را کم‌ارزش می‌دانست و صنعتی که از او کمالی غیرممکن می‌خواست، همگی در ساختن رابطه پیچیده او با صورت و بدنش نقش داشتند.

اما بیماری، زخم یا تروما مسئولیت اخلاقی را پاک نمی‌کند.

این تصور که هر رفتار مخربی چون از رنج سرچشمه گرفته قابل‌بخشش است، خود می‌تواند خطرناک باشد. تقریباً تمام آزارگران داستانی درباره رنج‌های خود دارند. آن داستان ممکن است واقعی و شایسته همدلی باشد، اما رنج آنان نباید صدای کسانی را که آسیب دیده‌اند خاموش کند.

می‌توان برای کودکی مایکل گریه کرد و هم‌زمان از مرد بالغی که مرزهای کودکان را نادیده می‌گرفت، خشمگین بود.

آیا هنر او هنوز ارزش دارد؟

پاسخ ساده‌ای مثل «هنر را از هنرمند جدا کنید» چندان قانع‌کننده نیست. هنر از آسمان نیفتاده است؛ از بدن، ذهن، تجربه و قدرت اجتماعی هنرمند آمده. گوش دادن به موسیقی نیز عملی کاملاً خنثی نیست: گاهی به بقای اعتبار، ثروت و اسطوره یک هنرمند کمک می‌کند.

در عین حال، پاسخ معکوس—اینکه چون هنرمند احتمالاً مرتکب عملی هولناک شده، پس اثرش نیز بی‌ارزش است—واقعیت تجربه هنری را نادیده می‌گیرد.

ارزش هنری Thriller با صدور یک حکم اخلاقی ناگهان ناپدید نمی‌شود. تأثیر مایکل بر موسیقی پاپ، طراحی رقص، موزیک‌ویدئو، اجرای زنده و فرهنگ عامه واقعیتی تاریخی است. استعداد او را نمی‌توان با رأی اخلاقی لغو کرد، همان‌طور که استعداد نمی‌تواند قربانیان احتمالی را از واقعیت حذف کند.

شاید لازم باشد میان چند سؤال تفاوت بگذاریم:

آیا این اثر از نظر هنری مهم است؟
آیا تماشای آن هنوز برای من لذت‌بخش است؟
آیا با مصرف آن مستقیماً به هنرمند یا ساختار قدرتش سود می‌رسانم؟
آیا در ستایش هنر، رنج قربانیان را انکار می‌کنم؟
آیا می‌توانم اثر را ببینم، بدون اینکه خالقش را به قدیس تبدیل کنم؟

ممکن است پاسخ هرکس متفاوت باشد. یک نفر دیگر نتواند صدای مایکل را تحمل کند. دیگری بتواند موسیقی‌اش را بشنود اما حاضر نباشد از او دفاع کند. کسی نیز ممکن است تصمیم بگیرد آثارش را تنها در بستری انتقادی مصرف کند.

هیچ تکلیف اخلاقی واحدی برای احساس وجود ندارد. نمی‌توان به انسان دستور داد دیگر از یک آهنگ متأثر نشود. اما می‌توان از او خواست میان متأثر شدن و تبرئه کردن تفاوت بگذارد.

آیا می‌توان یک پدوفیل را دوست داشت و از او متنفر بود؟

این سؤال عمداً آزاردهنده است. نخست باید یادآوری کرد که درباره مایکل جکسون، اتهامات جنسی هرگز به محکومیت قضایی منجر نشدند و اطلاق قطعی این عنوان به او از نظر حقوقی و تاریخی دقیق نیست. اما می‌توان سؤال را به‌صورت اخلاقی حفظ کرد:

اگر باور کنیم هنرمندی که دوستش داشته‌ایم مرتکب سوءاستفاده جنسی از کودکان شده، آیا هنوز می‌توانیم چیزی را در او دوست داشته باشیم؟

بله. و شاید همین «بله» از هر پاسخ پاک و قاطع دیگری صادقانه‌تر باشد.

انسان می‌تواند هنر کسی را دوست داشته باشد و از عمل او منزجر باشد. می‌تواند برای کودک زخمی درون او دل بسوزاند و مرد بالغی را که احتمالاً به دیگر کودکان آسیب زده محکوم کند. می‌تواند با صدایش گریه کند، بی‌آنکه بخواهد بی‌گناهی‌اش را ثابت کند.

احساسات ما دادگاه نیستند. عشق همیشه تأیید اخلاقی نیست و نفرت نیز الزاماً تمام خاطره‌ها را از بین نمی‌برد.

بلوغ اخلاقی شاید دقیقاً توانایی تحمل همین دوپارگی باشد: اینکه برای آرام کردن خودمان، نه قربانیان احتمالی را دروغ‌گو بنامیم و نه مجبور شویم حقیقت استعداد یک هنرمند را انکار کنیم.

مایکل جکسون ممکن است هم یکی از بزرگ‌ترین هنرمندان قرن بیستم بوده باشد و هم انسانی که اعمالی هولناک انجام داده است. یکی از این دو گزاره، دیگری را باطل نمی‌کند.

هرگز واقعاً از نور صحنه خارج نمی‌شویم

مشکل نهایی فیلم «مایکل» این نیست که اتهامات را اثبات یا رد نمی‌کند. مشکل این است که اصلاً وارد منطقه‌ای نمی‌شود که تصویر دوست‌داشتنی قهرمانش به خطر بیفتد.

فیلم به ما اجازه می‌دهد از رنج مایکل متأثر شویم، اما از ما نمی‌خواهد با رنج کسانی که او را متهم کرده‌اند روبه‌رو شویم. Neverland را به‌عنوان رؤیای کودکی می‌بیند که هرگز کودکی نکرد، نه مکانی که در روایت دو مرد، صحنه از بین رفتن مرزهای کودکی آنان بوده است.

به همین دلیل، دیدن Leaving Neverland پس از «مایکل» فقط تماشای یک مستند تکمیلی نیست. انگار کسی چراغ‌های سالن را روشن می‌کند و نشان می‌دهد نمایشی که دیده‌ایم چه چیزهایی را در تاریکی پنهان کرده بود.

بااین‌حال، حتی Leaving Neverland نیز پایان حقیقت نیست. ما به قطعیتی مطلق دست پیدا نمی‌کنیم. مایکل مرده است، روایت‌ها متعارض‌اند، حافظه پیچیده است و نظام شهرت چنان واقعیت را با پول، عشق، نفرت و تعصب آمیخته که دیگر جدا کردن کامل آن‌ها شاید ممکن نباشد.

اما شاید وظیفه ما رسیدن به قطعیت کامل نباشد.

شاید وظیفه این باشد که از پرسیدن دست نکشیم؛ اینکه اجازه ندهیم شکوه یک اجرا صدای احتمالی قربانی را خفه کند، همان‌طور که اجازه ندهیم میل به داوری اخلاقی ما را از دیدن پیچیدگی انسان محروم کند.

من هنوز وقتی مایکل جکسون روی صحنه حرکت می‌کند، نمی‌توانم چشم بردارم. هنوز می‌فهمم چرا میلیون‌ها نفر دوستش داشتند. اما دیگر این شیفتگی بی‌گناه نیست. اکنون در هر حرکت، کودکی را می‌بینم که جهان او را بلعید؛ و در پشت همان کودک، مرد قدرتمندی را که شاید کودکی دیگران را بلعیده باشد.

این دو تصویر روی هم می‌افتند و هیچ‌کدام دیگری را کاملاً محو نمی‌کند.

شاید حقیقت مایکل جکسون همین تصویر ناخوشایند باشد: نه فرشته، نه فقط هیولا، بلکه انسانی که توانست زیبایی عظیمی خلق کند و احتمالاً رنج عظیمی نیز به جا بگذارد.

ما مجبور نیستیم یکی را انتخاب کنیم.

فقط دیگر حق نداریم برای حفظ زیبایی، چشم‌هایمان را بر رنج ببندیم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا