کلاریسا واقعاً از ریچارد چه میخواست؟
کلاریسا صبح از خانه بیرون میآید تا برای مهمانی گل بخرد. قرار است شب، جمعی از دوستان برای بزرگداشت ریچارد دور هم جمع شوند؛ شاعری که جایزه گرفته، مردی که بیمار است و دوستی که کلاریسا سالهاست بخشی از زندگی خود را وقف مراقبت از او کرده است. در ظاهر، همهچیز روشن به نظر میرسد: زنی مهربان میخواهد برای دوست قدیمیاش مهمانی بگیرد، حال او را بهتر کند و وادارش کند برای چند ساعت از تخت و اتاق تاریکش بیرون بیاید.
اما فیلم «ساعتها» خیلی زود نشان میدهد که میان کلاریسا و ریچارد چیزی بیش از دوستی، مراقبت یا حتی عشق باقی مانده است؛ چیزی که نه کاملاً به گذشته تعلق دارد و نه میتواند در زمان حال آرام بگیرد.
کلاریسا برای ریچارد غذا میآورد، داروهایش را پیگیری میکند، خانهاش را مرتب میکند، درباره مراسم با او حرف میزند و بارها میکوشد او را متقاعد کند که زندگی هنوز ارزش ادامهدادن دارد. او چنان در مراقبت از ریچارد غرق شده که گویی زندهماندن این مرد تنها مسئله ریچارد نیست؛ مسئله خودِ او نیز هست. انگار اگر ریچارد از دست برود، چیزی در زندگی کلاریسا هم فرو خواهد ریخت؛ چیزی قدیمیتر و عمیقتر از یک رابطه.
اینجاست که باید پرسید: کلاریسا واقعاً از ریچارد چه میخواست؟
آیا فقط میخواست او در مهمانی شرکت کند؟ آیا میخواست داروهایش را بخورد و کمی بیشتر زنده بماند؟ آیا هنوز عاشق او بود؟ یا ریچارد برای کلاریسا حامل چیزی بود که بسیار فراتر از خود او قرار داشت؟
ریچارد در زندگی کلاریسا فقط یک مرد نیست. او یادگار دورهای است که زندگی هنوز شکل نهایی خود را پیدا نکرده بود؛ زمانی که هر انتخابی ممکن به نظر میرسید، آینده بسته نشده بود و کلاریسا هنوز نمیدانست قرار است چه کسی شود. حضور ریچارد او را به آن تابستان، آن بوسه و آن لحظهای بازمیگرداند که بعدها از آن بهعنوان لحظهای یاد میکند که بیش از هر زمان دیگری احساس خوشبختی کرده بود.
شاید به همین دلیل است که کلاریسا نمیتواند رابطه خود با ریچارد را صرفاً به گذشته بسپارد. ریچارد برای او شاهد یک امکان ازدسترفته است؛ شاهد زنی که کلاریسا زمانی بوده و زندگیای که شاید میتوانست داشته باشد. او تنها کسی است که هنوز کلاریسا را با نام «خانم دالووی» صدا میزند؛ لقبی که هم محبتآمیز است و هم بیرحمانه. ریچارد با این نام، او را در قالب زنی تثبیت میکند که گل میخرد، مهمانی میدهد، از دیگران مراقبت میکند و آشفتگی زندگی را پشت نظم و زیبایی پنهان میسازد.
اما کلاریسا نیز ریچارد را آنطور که هست نمیبیند. او فقط مردی بیمار، فرسوده و گرفتار رنج را نمیبیند؛ بلکه در او جوانی، عشق، امکان و گذشتهای را میبیند که هنوز حاضر نیست از آن دست بکشد. هر دو، دیگری را به چیزی بیش از خودش تبدیل کردهاند. ریچارد کلاریسا را «خانم دالووی» مینامد و کلاریسا از ریچارد تصویری میسازد که باید گذشته را برای او زنده نگه دارد.
به همین دلیل، مراقبت کلاریسا از ریچارد فقط مراقبت از یک انسان نیست؛ تلاشی است برای حفظ معنایی که زندگی او سالها به آن گره خورده است. کلاریسا میخواهد ریچارد زنده بماند، اما شاید نه فقط برای خود ریچارد. او میخواهد چیزی را که میان آنها بوده، چیزی را که آن بوسه وعده میداد و چیزی را که خودش در نگاه ریچارد بوده است، از نابودی نجات دهد.
در ظاهر، تقاضای او ساده است: «به مهمانی بیا. دارویت را بخور. بمان.»
اما پشت این تقاضا، خواستهای وجود دارد که بسیار دشوارتر است: «به من بگو آن لحظه واقعی بود. به من بگو زندگیای که انتخاب کردم بیمعنا نبوده است. به من بگو هنوز همان زنی هستم که روزی در نگاه تو میدرخشید.»
اینجا همان نقطهای است که خوانش لکانی فیلم آغاز میشود. در نظریه لکان، انسان همیشه دقیقاً همان چیزی را نمیخواهد که به زبان میآورد. آنچه مطالبه میکنیم، اغلب پوششی است برای میلی عمیقتر؛ میلی که حتی خودمان نیز نمیتوانیم بهطور کامل نامش را بیان کنیم. کلاریسا از ریچارد میخواهد زنده بماند، اما میل او فقط متوجه زندگی ریچارد نیست. او میخواهد ریچارد چیزی را در وجود خودش زنده نگه دارد.
ریچارد باید شاهد گذشته باشد، تضمینکننده عشق باشد و به زندگی کلاریسا معنایی بدهد که خود او نمیتواند به تنهایی برایش بسازد. اما درست همینجا تراژدی رابطه آنها شکل میگیرد: هیچ انسانی نمیتواند چنین باری را برای دیگری به دوش بکشد.
ریچارد نمیتواند جوانی کلاریسا را بازگرداند. نمیتواند انتخابهای ازدسترفته را دوباره ممکن کند. نمیتواند ثابت کند که آن بوسه حقیقت نهایی زندگی آنها بوده است. حتی نمیتواند برای همیشه در جایگاهی باقی بماند که کلاریسا به او داده است.
شاید آنچه کلاریسا از ریچارد میخواست، هرگز خودِ ریچارد نبود. او از خلال ریچارد، چیزی را میخواست که همیشه یک قدم دورتر میایستاد: بازگشت به لحظهای پیش از انتخاب، تأییدشدن در نگاه دیگری و رهایی از این ترس که بهترین بخش زندگیاش مدتها پیش تمام شده است.
برای فهم این میل، باید از خود ریچارد کمی فاصله بگیریم و ببینیم لکان وقتی از نیاز، تقاضا و میل سخن میگوید، دقیقاً به چه چیزی اشاره دارد.
میل در نظریه لکان؛ کلاریسا دقیقاً چه میخواهد؟
برای فهم رابطه کلاریسا و ریچارد، ابتدا باید میان سه چیز تفاوت بگذاریم که در زندگی روزمره معمولاً آنها را یکی میگیریم: نیاز، تقاضا و میل.
ممکن است ما چیزی بخواهیم، آن را به زبان بیاوریم و حتی به دستش بیاوریم، اما باز هم احساس کنیم آنچه واقعاً میخواستیم حاصل نشده است. از نظر لکان، این احساس نه یک سوءتفاهم ساده، بلکه بخشی بنیادی از وضعیت انسان است. ما همیشه بیش از آن چیزی میخواهیم که میتوانیم نام ببریم.
کلاریسا نمونه روشنی از همین وضعیت است. او از ریچارد میخواهد داروهایش را بخورد، برای مراسم آماده شود، از خانه بیرون بیاید و در مهمانیای شرکت کند که برای بزرگداشت او ترتیب داده شده است. این خواستهها کاملاً مشخص و عملیاند. میتوان آنها را اجرا کرد، دربارهشان مذاکره کرد و حتی به آنها پاسخ مثبت یا منفی داد.
اما آشفتگی کلاریسا نشان میدهد که مسئله فقط همینها نیست.
اگر ریچارد داروهایش را بخورد، آیا اضطراب کلاریسا واقعاً تمام میشود؟ اگر به مهمانی بیاید، آیا چیزی در زندگی او آرام میگیرد؟ اگر چند ماه یا چند سال بیشتر زنده بماند، آیا کلاریسا دیگر احساس نمیکند بخشی از زندگیاش در حال ازدسترفتن است؟
پاسخ احتمالاً منفی است؛ زیرا آنچه کلاریسا به زبان میآورد، تمام آن چیزی نیست که میخواهد.
نیاز؛ آنچه میتوان برآورده کرد
نیاز به حوزه زیستی و عینی تعلق دارد. انسان به غذا، آب، خواب، امنیت و مراقبت جسمانی نیاز دارد. ریچارد نیز در سادهترین سطح نیاز دارد داروهایش را مصرف کند، غذا بخورد، استراحت کند و از مراقبت پزشکی برخوردار باشد.
در این سطح، کلاریسا نقش کسی را بر عهده دارد که میکوشد نیازهای ریچارد را برآورده کند. برایش غذا میآورد، وضعیت داروهایش را بررسی میکند، از سلامت او میپرسد و سعی میکند محیط زندگیاش را قابلتحملتر سازد.
اما رابطه انسانها هرگز در سطح نیاز متوقف نمیشود.
کودک فقط شیر نمیخواهد؛ میخواهد کسی باشد که شیر را به او بدهد. فقط گرما نمیخواهد؛ میخواهد در آغوش گرفته شود. فقط زندهماندن نمیخواهد؛ میخواهد حضورش برای دیگری اهمیت داشته باشد.
از همینجا نیاز، هنگامی که از مسیر زبان و رابطه عبور میکند، به تقاضا تبدیل میشود.
تقاضا؛ چیزی که از دیگری میخواهیم
تقاضا همیشه خطاب به یک «دیگری» است. وقتی چیزی را مطالبه میکنیم، فقط خود آن چیز را نمیخواهیم؛ از دیگری میخواهیم به درخواست ما پاسخ دهد. به همین دلیل، هر تقاضایی در لایه عمیقتر خود، تقاضای عشق و بهرسمیتشناختهشدن است.
وقتی کلاریسا به ریچارد میگوید دارویت را بخور، فقط درباره قرص حرف نمیزند. پشت این جمله میتوان درخواستهای دیگری را شنید:
«به من اجازه بده از تو مراقبت کنم.»
«به من نشان بده که حضورم برایت مهم است.»
«برای من زنده بمان.»
«اجازه نده تمام آنچه میان ما بوده، بیمعنا شود.»
این تقاضاها هیچگاه بهطور کامل بیان نمیشوند، اما نیروی عاطفی رابطه را میسازند. اگر مسئله فقط مصرف دارو بود، مقاومت ریچارد نباید کلاریسا را تا این اندازه درهم میشکست. آنچه او را میآزارد فقط این نیست که ریچارد از خودش مراقبت نمیکند؛ این است که گویی تقاضای کلاریسا را نیز پس میزند.
امتناع ریچارد از زندگیکردن، برای کلاریسا میتواند همچون امتناع از عشق او تجربه شود.
او سالها وقت، انرژی و عاطفه خود را صرف مراقبت از ریچارد کرده است. در نتیجه، وقتی ریچارد میگوید نمیتواند یا نمیخواهد ادامه دهد، کلاریسا فقط با تصمیم یک انسان رنجکشیده روبهرو نمیشود؛ با این احتمال روبهرو میشود که تمام مراقبتهایش نتوانستهاند آن معنایی را تولید کنند که او از آنها انتظار داشته است.
میل؛ آنچه پس از برآوردهشدن تقاضا باقی میماند
لکان میل را چیزی میداند که نه به نیاز فروکاستنی است و نه با پاسخگرفتن به تقاضا پایان مییابد.
نیاز ممکن است برآورده شود. تقاضا ممکن است پاسخ بگیرد. اما میل باقی میماند.
میتوان غذا خورد و همچنان احساس خالیبودن کرد. میتوان دوست داشته شد و همچنان از کافینبودن ترسید. میتوان کسی را در کنار خود داشت و همچنان در طلب چیزی بود که حضور او نیز قادر به تأمینش نیست.
میل دقیقاً در همین فاصله شکل میگیرد: فاصله میان آنچه درخواست میکنیم و آنچه واقعاً در طلب آن هستیم.
کلاریسا از ریچارد میخواهد به مهمانی بیاید، اما آمدن او کافی نیست. میخواهد ریچارد زنده بماند، اما صرف ادامه حیات او نیز کافی نیست. میخواهد ریچارد عشقش را بپذیرد، اما حتی پذیرش این عشق هم نمیتواند گذشته را بازگرداند یا کلاریسا را به زنی تبدیل کند که در جوانی بوده است.
آنچه او میخواهد، چیزی بسیار نامعینتر است.
او میخواهد بداند آیا زندگیاش درست بوده است.
میخواهد آن تابستان و آن بوسه فقط خاطرهای زیبا نباشند، بلکه نشانه حقیقتی عمیقتر باشند.
میخواهد مطمئن شود بهترین لحظه زندگیاش واقعاً به پایان نرسیده است.
میخواهد در نگاه ریچارد همچنان زنی باشد که میتوانسته زندگی دیگری داشته باشد.
این خواستهها را نمیتوان بهطور کامل برآورده کرد، زیرا ریچارد نمیتواند زمان را معکوس کند. نمیتواند انتخابهای گذشته را تغییر دهد. نمیتواند معنای نهایی زندگی کلاریسا را تضمین کند. حتی اگر به او بگوید دوستت داشتهام، باز هم پرسش دیگری باقی میماند: آیا این عشق کافی بود؟ آیا زندگیای که پس از آن آمد، همان زندگیای بود که باید میآمد؟
میل از همین «کافینبودن» تغذیه میکند.
فقدان؛ چیزی که هیچکس نمیتواند پُر کند
در قلب نظریه لکان، مفهوم فقدان قرار دارد. فقدان در اینجا فقط به معنای ازدستدادن یک شخص، فرصت یا رابطه نیست. منظور شکافی بنیادی در وجود انسان است؛ احساسی مبهم که چیزی کم است، حتی زمانی که ظاهراً همهچیز سر جای خود قرار دارد.
کلاریسا خانه دارد، شریک عاطفی دارد، دختری دارد، دوستانی دارد و زندگیاش از بیرون منظم و پربار به نظر میرسد. بااینحال، فیلم از نخستین لحظات نشان میدهد که نوعی نارضایتی خاموش در او وجود دارد. او میتواند برای دیگران فضا بسازد، مهمانی برگزار کند، از ریچارد مراقبت کند و زندگی روزمره را مدیریت کند، اما نمیتواند بهسادگی بگوید خودش چه میخواهد.
این همان لحظهای است که فقدان خود را نشان میدهد.
فقدان لزوماً به این معنا نیست که کلاریسا انتخاب اشتباهی کرده یا زندگی کنونیاش جعلی است. مسئله این است که هیچ انتخابی تمام امکانهای دیگر را با خود حفظ نمیکند. هر زندگیای که انتخاب میشود، همزمان زندگیهای دیگری را کنار میزند. هر «بله» در خود مجموعهای از «نه»ها دارد.
کلاریسا با سلی زندگی کرده، مادر شده و مسیر خاصی را پیموده است. اما ریچارد یادآور تمام مسیرهایی است که پیموده نشدهاند. او شکاف میان زندگی موجود و زندگی ممکن را آشکار میکند.
به همین دلیل، حضور ریچارد برای کلاریسا هم لذتبخش است و هم دردناک. او چیزی را به کلاریسا میدهد، اما همزمان چیزی را که ندارد به یادش میآورد.
ریچارد فقدان کلاریسا را پُر نمیکند؛ آن را قابلدیدن میسازد.
دیگری؛ کسی که قرار است حقیقت ما را به ما بگوید
در روانکاوی لکانی، «دیگری» فقط یک انسان مشخص نیست. دیگری جایگاهی است که ما از آن انتظار داریم به ما بگوید چه کسی هستیم، چه ارزشی داریم و زندگیمان چه معنایی دارد.
ما خودمان را فقط از درون تجربه نمیکنیم؛ از خلال نگاه، کلمات و خواستههای دیگران نیز میشناسیم. میخواهیم بدانیم در نظر دیگری چه کسی هستیم. دوستداشتنیایم؟ مهمایم؟ انتخاب شدهایم؟ فقدانمان برای کسی احساس خواهد شد؟
ریچارد برای کلاریسا در چنین جایگاهی قرار دارد.
او تنها یک دوست قدیمی نیست. کسی است که گذشته کلاریسا را دیده، جوانیاش را به یاد دارد و نسخهای از او را میشناسد که شاید دیگر هیچکس به آن دسترسی ندارد. نگاه ریچارد برای کلاریسا نوعی سند است؛ سند اینکه او زمانی متفاوت بوده، زمانی درخشان بوده و زمانی در مرکز میل کسی قرار داشته است.
وقتی ریچارد او را «خانم دالووی» مینامد، فقط لقبی به او نمیدهد. هویتی را به او بازمیگرداند؛ هویتی که کلاریسا هم از آن لذت میبرد و هم از آن رنج میکشد.
او میخواهد ریچارد چیزی درباره او بگوید که خودش قادر نیست با اطمینان به خود بگوید.
میخواهد از دهان او بشنود:
«تو زندگی من را معنا کردی.»
«تو همان کسی بودی که باید انتخاب میکردم.»
«آن لحظه، لحظه حقیقی زندگی ما بود.»
«تو فقط زنی نبودی که از دیگران مراقبت میکرد؛ تو کسی بودی که من میخواستم.»
اما هیچ پاسخی نمیتواند برای همیشه کافی باشد. حتی اگر ریچارد تمام این جملهها را بگوید، باز هم کلاریسا نمیتواند به گذشته بازگردد. زبان میتواند خاطره را نامگذاری کند، اما نمیتواند زمان را بازسازی کند.
میل دیگری؛ کلاریسا میخواهد ریچارد از او چه بخواهد؟
یکی از پرسشهای مهم لکان این است: دیگری از من چه میخواهد؟
بخش بزرگی از هویت ما در پاسخ به همین پرسش ساخته میشود. ما سعی میکنیم بفهمیم برای دیگری چه جایگاهی داریم و چگونه میتوانیم به چیزی تبدیل شویم که او میخواهد.
کلاریسا نیز فقط نمیخواهد ریچارد را نجات دهد؛ میخواهد بداند ریچارد از او چه میخواهد. آیا او را بهعنوان دوست میخواهد؟ معشوق ازدسترفته؟ مادر؟ پرستار؟ شاهد گذشته؟ یا تنها کسی که هنوز باید کنارش بماند؟
مشکل اینجاست که خواست ریچارد روشن نیست. او از کلاریسا مراقبت میپذیرد، اما همزمان در برابر آن مقاومت میکند. او به کلاریسا وابسته است، اما نمیخواهد مطابق میل او زنده بماند. نام «خانم دالووی» را به او میدهد، اما همین نام میتواند شکل ظریفی از فاصلهگذاری و کنایه نیز باشد.
کلاریسا نمیتواند مطمئن شود که در میل ریچارد چه جایگاهی دارد. همین ناتمامی، وابستگی او را تشدید میکند.
چیزی که کاملاً به دست آمده باشد، کمتر به خیالپردازی نیاز دارد. اما چیزی که هم نزدیک است و هم دستنیافتنی، میل را زنده نگه میدارد.
ریچارد از نظر جسمی در زندگی کلاریسا حضور دارد، اما از نظر عاطفی هرگز کاملاً در اختیار او نیست. او به مراقبت نیاز دارد، اما اجازه نمیدهد کلاریسا ناجیاش باشد. او گذشته را با کلاریسا شریک است، اما حاضر نیست آن گذشته را به معنایی مطمئن و آرامشبخش تبدیل کند.
کلاریسا در پی پاسخی است که ریچارد یا نمیتواند بدهد یا نمیخواهد بدهد.
تقاضای نجات و میل به معنا
در ظاهر، کلاریسا میخواهد ریچارد را از مرگ نجات دهد. اما در سطحی عمیقتر، شاید میخواهد از طریق نجات ریچارد، خودش را از نوع دیگری از مرگ نجات دهد: از این ترس که زندگی حقیقیاش در همان جوانی پایان یافته و آنچه بعد از آن آمده، فقط ادامهای منظم و محترمانه بوده است.
اگر ریچارد زنده بماند، گذشته نیز زنده میماند.
اگر ریچارد هنوز به او نیاز داشته باشد، کلاریسا هنوز ضروری است.
اگر بتواند او را به مهمانی بیاورد، شاید بتواند رنج را برای چند ساعت به افتخار، هنر و مناسک اجتماعی تبدیل کند.
اگر ریچارد جایزهاش را بپذیرد، شاید زندگی او هنوز داستانی معنادار داشته باشد.
اما ریچارد در برابر این روایت مقاومت میکند. او نمیخواهد دردش بهسادگی در یک مراسم زیبا، چند شاخه گل و سخنرانی دوستانه حل شود. کلاریسا میخواهد از رنج او معنایی بسازد که قابلتحمل باشد، درحالیکه ریچارد با وجود خود نشان میدهد برخی زخمها در هیچ روایت آرامشبخشی جا نمیگیرند.
همین تعارض، رابطه آنها را تراژیک میکند.
کلاریسا میگوید: «بگذار نجاتت دهم.»
اما شاید در ناخودآگاه خود میگوید: «بگذار با نجات تو، معنای زندگی خودم را نجات دهم.»
میل چرا هرگز به پایان نمیرسد؟
از نگاه لکان، مشکل انسان این نیست که هنوز ابژه مناسب را پیدا نکرده است؛ مشکل این است که هیچ ابژهای نمیتواند آن فقدان بنیادی را برای همیشه پُر کند.
ما معمولاً تصور میکنیم اگر فقط به چیزی مشخص برسیم، سرانجام آرام خواهیم گرفت: اگر کسی ما را انتخاب کند، اگر گذشته جبران شود، اگر موفق شویم، اگر عشقمان تأیید شود یا اگر بتوانیم کسی را از رنج نجات دهیم.
اما وقتی به آن چیز نزدیک میشویم، اغلب میل به شکل دیگری بازمیگردد.
کلاریسا نیز شاید سالها تصور کرده است که مراقبت از ریچارد، حفظ رابطه با او و زنده نگهداشتن گذشته میتواند چیزی را در او کامل کند. اما هرچه بیشتر مراقبت میکند، اضطرابش کمتر نمیشود. هرچه بیشتر میکوشد ریچارد را در زندگی نگه دارد، بیشتر با فاصلهای مواجه میشود که میان آنها وجود دارد.
این به معنای دروغینبودن عشق او نیست. عشق کلاریسا واقعی است، اما هیچ عشق واقعیای از میل، ترس، خودخواهی، خاطره و نیاز به تأیید کاملاً جدا نیست. ما دیگران را نه فقط برای خودشان، بلکه برای جایگاهی که در داستان زندگی ما دارند نیز دوست میداریم.
کلاریسا ریچارد را دوست دارد؛ اما در همان حال، از او میخواهد چیزی باشد که هیچ انسانی نمیتواند باشد: شاهدی ابدی بر اینکه زندگی او معنا داشته است.
از این منظر، تقاضای کلاریسا حفظ جان ریچارد است، اما میل او حفظ معنایی است که ریچارد برای زندگیاش ساخته است.
و شاید به همین دلیل است که نامی که ریچارد برای او انتخاب کرده تا این اندازه اهمیت پیدا میکند. «خانم دالووی» فقط یک لقب نیست؛ نشانه جایگاهی است که کلاریسا در میل ریچارد، در گذشته خود و در جهانی که برای دیگران ساخته، اشغال کرده است.
برای فهمیدن اینکه این نام چه چیزی را آشکار و چه چیزی را پنهان میکند، باید دقیقتر به آن نگاه کنیم: چرا ریچارد، پس از تمام این سالها، هنوز کلاریسا را «خانم دالووی» صدا میزند؟
چرا ریچارد هنوز کلاریسا را «خانم دالووی» صدا میزند؟
ریچارد تقریباً هرگز کلاریسا را فقط «کلاریسا» صدا نمیزند. برای او، کلاریسا همچنان «خانم دالووی» است؛ نامی که در نگاه اول میتواند شوخیای خصوصی، نشانهای از صمیمیت قدیمی یا اشارهای روشن به رمان ویرجینیا وولف باشد. اما در فیلم «ساعتها»، نامها تصادفی نیستند. هر نام چیزی را تثبیت میکند، نقشی میسازد و مرزی میان آنچه فرد هست و آنچه در نگاه دیگری به آن تبدیل شده، به وجود میآورد.
وقتی ریچارد کلاریسا را «خانم دالووی» صدا میزند، فقط شخصیت یک رمان را به یاد نمیآورد. او کلاریسا را در جایگاهی مشخص قرار میدهد: زنی که مهمانی میدهد، گل میخرد، به جزئیات اهمیت میدهد، از دیگران مراقبت میکند و میکوشد با نظمدادن به جهان بیرونی، چیزی از آشفتگی درونی را مهار کند.
این لقب، کلاریسا را توصیف میکند، اما در همان حال او را محدود نیز میسازد.
خانم دالووی کسی است که زندگی را سامان میدهد، نه لزوماً کسی که خودش در مرکز زندگی قرار دارد. او برای دیگران فضا میسازد، روابط را به هم پیوند میدهد، مراسم را ممکن میکند و با گل، غذا، گفتوگو و آداب اجتماعی، نوعی پیوستگی در جهان ایجاد میکند. حضور او برای جمع ضروری است، اما میل شخصیاش اغلب پشت همین کارکرد اجتماعی پنهان میماند.
کلاریسای فیلم نیز دقیقاً چنین وضعیتی دارد. او مدام مشغول است: خرید گل، آمادهکردن مهمانی، مراقبت از ریچارد، رسیدگی به خانه، ارتباط با مهمانها و حفظ آرامش دیگران. تقریباً تمام انرژی او صرف این میشود که چیزی فرو نریزد.
اما پرسش اینجاست: وقتی کلاریسا تمام مدت در حال نگهداشتن جهان دیگران است، چه کسی جهان او را نگه میدارد؟
لقب «خانم دالووی» این پرسش را به قلب شخصیت او میبرد. ریچارد با این نام، شاید دقیقتر از هر کس دیگری آن چیزی را در کلاریسا میبیند که خود او نیز همیشه حاضر نیست به زبان بیاورد: اینکه بخش مهمی از هویتش بر پایه مراقبت، سازماندهی و ضروریبودن برای دیگران ساخته شده است.
کلاریسا باید لازم باشد. باید کسی به او نیاز داشته باشد. باید کاری برای انجامدادن، بحرانی برای مدیریتکردن و انسانی برای نجاتدادن وجود داشته باشد. سکون برای او خطرناک است، زیرا در لحظهای که کارها متوقف شوند، ممکن است پرسشی ظاهر شود که سالها با مشغولیت از آن دور مانده است: من، جدا از آنچه برای دیگران انجام میدهم، چه میخواهم؟
ریچارد با گفتن «خانم دالووی»، این نقش را هم به رسمیت میشناسد و هم به رخ او میکشد.
در این لقب نوعی محبت وجود دارد. ریچارد کلاریسا را میشناسد، گذشتهاش را به یاد دارد و پیوندی میان او و شخصیتی برقرار میکند که برای هر دوی آنها معنایی عمیق دارد. اما همزمان، رگهای از کنایه نیز در آن شنیده میشود. گویی میگوید: تو همان زنی هستی که مهمانی میدهد، حتی وقتی جهان در حال فروپاشی است. تو میکوشی مرگ، بیماری و رنج را در قالب مراسمی زیبا و قابلمدیریت قرار دهی.
کلاریسا برای ریچارد مهمانی میگیرد تا جایزهاش را جشن بگیرد. این مراسم در ظاهر قرار است موفقیت ریچارد را به رسمیت بشناسد، اما در سطحی عمیقتر، تلاشی است برای بازنویسی واقعیت او. ریچارد بیمار، فرسوده و نزدیک به مرگ است. کلاریسا میخواهد او را برای یک شب از این وضعیت بیرون بکشد و در جایگاه شاعر بزرگ، برنده جایزه و مرکز توجه جمع بنشاند.
او میخواهد رنج را به افتخار تبدیل کند.
میخواهد اتاق تاریک ریچارد را با مهمانی، نور، گل و حضور دیگران جایگزین کند.
میخواهد چیزی را که تحملناپذیر است، به روایتی زیبا بدل سازد.
این همان کاری است که «خانم دالووی» انجام میدهد: ساختن شکل، در جایی که زندگی بیشکل و آشفته شده است.
اما ریچارد بهسادگی در این روایت جا نمیگیرد. او نمیخواهد فقط موضوع مهمانی کلاریسا باشد. نمیخواهد دردش در قالب جایزه، سخنرانی و بزرگداشت آرام شود. حضور او چیزی را در نظم کلاریسا مختل میکند. ریچارد یادآور این حقیقت است که همهچیز را نمیتوان مدیریت کرد، همهکس را نمیتوان نجات داد و هیچ مهمانیای نمیتواند مرگ را برای همیشه بیرون نگه دارد.
از این منظر، لقب «خانم دالووی» فقط توصیف شخصیت کلاریسا نیست؛ نام دفاع روانی او نیز هست.
کلاریسا با مراقبت از دیگران، از مواجهه مستقیم با فقدان خودش دور میشود. تا زمانی که ریچارد به دارو، غذا، همراهی و توجه نیاز دارد، او مجبور نیست کاملاً از خودش بپرسد چرا زندگیاش، با وجود تمام چیزهایی که دارد، گاهی اینقدر خالی و دور به نظر میرسد.
نیاز ریچارد به کلاریسا، به او هویت میدهد.
او پرستار رسمی ریچارد نیست، اما رابطهشان بهشدت حول مراقبت شکل گرفته است. کلاریسا کسی است که میآید، میماند، یادآوری میکند، غذا میآورد، نگران میشود و مسئولیت میپذیرد. این نقش فقط نتیجه بیماری ریچارد نیست؛ بخشی از ساختار میل خود کلاریساست.
او از طریق مراقبت، جایگاهش را در زندگی ریچارد حفظ میکند.
اگر ریچارد دیگر به او نیاز نداشته باشد، کلاریسا باید با پرسش دشوارتری روبهرو شود: آیا او هنوز برای ریچارد مهم است، یا فقط کارکردی ضروری در زندگی روزمرهاش دارد؟
در بسیاری از روابط، نیاز با عشق اشتباه گرفته میشود. انسان ممکن است از اینکه دیگری به او وابسته است، احساس دوستداشتهشدن کند. ضروریبودن میتواند جای انتخابشدن را بگیرد. اگر کسی بدون ما نتواند زندگیاش را مدیریت کند، ممکن است تصور کنیم این همان اثبات نهایی عشق است.
اما نیازداشتن و خواستن یکی نیستند.
کلاریسا شاید برای ریچارد ضروری باشد، اما نمیتواند مطمئن باشد که هنوز ابژه میل اوست. او میداند ریچارد به کمکش احتیاج دارد، اما نمیداند آیا ریچارد هنوز او را آنگونه میبیند که زمانی دیده بود؛ بهعنوان زنی که میتوانست انتخاب شود، نه فقط زنی که میتوان روی حضور و مراقبتش حساب کرد.
لقب «خانم دالووی» دقیقاً در همین مرز مبهم قرار میگیرد.
این نام میتواند نشانه نزدیکی باشد، اما میتواند نشانه فاصله نیز باشد. ریچارد به جای اینکه مستقیماً با کلاریسا روبهرو شود، او را از خلال یک شخصیت ادبی مینامد. گویی میان زن واقعی و نامی که به او داده، پردهای قرار میدهد.
کلاریسا در این نام هم دیده میشود و هم پنهان میماند.
ریچارد ویژگیهای او را میشناسد، اما شاید دیگر خود او را نمیبیند. همانطور که کلاریسا نیز ریچارد را فقط در وضعیت اکنونش نمیبیند. هر دو از خلال تصویری قدیمی با یکدیگر رابطه دارند. ریچارد، کلاریسا را خانم دالووی میبیند و کلاریسا، ریچارد را مرد آن تابستان و آن بوسه.
به این معنا، رابطه آنها نه فقط میان دو انسان حاضر، بلکه میان دو تصویر ساختهشده از گذشته جریان دارد.
تصویرها مقاومتر از آدمها هستند. انسان تغییر میکند، پیر میشود، بیمار میشود، فاصله میگیرد یا دیگر همان چیزی را نمیخواهد که زمانی میخواست. اما تصویری که از او در ذهن دیگری ساخته شده، ممکن است سالها ثابت بماند.
کلاریسا هنوز در جستوجوی ریچاردی است که او را در جوانی بوسید.
ریچارد هنوز کلاریسا را در قالب زنی میبیند که زندگی را به مهمانی و مناسک تبدیل میکند.
هر دو، دیگری را از حرکت بازمیدارند.
نامگذاری در نگاه لکان عملی بیاهمیت نیست. انسان از خلال زبان وارد جهان اجتماعی میشود و هویتش با نامها، نقشها و دالهایی شکل میگیرد که دیگران به او میدهند. ما فقط آن چیزی نیستیم که در درون خود احساس میکنیم؛ تا حدی نیز همان نامهایی هستیم که از بیرون بر ما گذاشته شدهاند.
دختر خوب، مادر خوب، زن مستقل، پرستار، معشوق، دوست وفادار، خانم دالووی.
هر کدام از این نامها بخشی از فرد را قابلدیدن میکنند، اما بخشهای دیگری را کنار میزنند. هیچ نامی نمیتواند تمام حقیقت یک انسان را در خود جای دهد. مشکل زمانی آغاز میشود که فرد چنان به یک نام گره میخورد که دیگر نمیتواند بیرون از آن خود را تصور کند.
آیا کلاریسا میتواند کسی باشد جز خانم دالووی؟
میتواند مهمانی ندهد؟
میتواند برای یک بار چیزی را نجات ندهد؟
میتواند نیاز دیگری را کنار بگذارد و میل خودش را بپرسد؟
میتواند ریچارد را نه بهعنوان مأموریتی برای ادامه زندگی، بلکه بهعنوان انسانی جدا از خودش ببیند؟
این پرسشها برای او بهشدت تهدیدکنندهاند. زیرا کنارگذاشتن نقش «خانم دالووی» فقط کنارگذاشتن یک عادت نیست؛ کنارگذاشتن ساختاری است که به زندگیاش پیوستگی داده است.
کلاریسا در این نقش محترم، دوستداشتنی و ضروری است. دیگران به او اعتماد دارند. او کسی است که میتوان رویش حساب کرد. اما همین نقش میتواند راهی برای فرار از ناتمامی نیز باشد. وقتی فرد دائماً در حال پاسخدادن به نیاز دیگران است، ممکن است هرگز فرصت نکند با میل مبهم و ناراحتکننده خودش روبهرو شود.
کلاریسا میداند چگونه برای ریچارد مهمانی بگیرد، اما شاید نداند چگونه برای خودش زندگی کند.
او میداند چگونه از یک بیمار مراقبت کند، اما شاید نداند با بخشی از وجود خودش که سالهاست سوگوار گذشته است، چه کند.
میداند چگونه یک روز را پر کند، اما نمیداند با این احساس چه کند که بهترین لحظه زندگیاش ممکن است دههها پیش رخ داده باشد.
در نتیجه، «خانم دالووی» فقط یک لقب نیست؛ پاسخی آماده به پرسش هویت است.
من کیستم؟
من کسی هستم که مراقبت میکند.
من کسی هستم که میماند.
من کسی هستم که مهمانی میدهد.
من کسی هستم که دیگران را به هم پیوند میدهد.
من کسی هستم که ریچارد را تنها نمیگذارد.
این پاسخها واقعیاند، اما کامل نیستند. آنها به کلاریسا ثبات میدهند، اما میلش را آشکار نمیکنند.
ریچارد شاید تنها کسی باشد که هم این نقش را در او میبیند و هم پوچی احتمالی پشت آن را احساس میکند. به همین دلیل، خطابکردن کلاریسا با نام «خانم دالووی» دو لبه دارد: هم او را به گذشته مشترکشان متصل میکند و هم نشان میدهد کلاریسا تا چه اندازه در یک تصویر گیر افتاده است.
اما آیا خود ریچارد بیرون از تصویر کلاریسا قرار دارد؟
کلاریسا نیز او را در جایگاهی ثابت کرده است: معشوق ازدسترفته، شاعر رنجکشیده، شاهد جوانی و کسی که باید نجات داده شود. همانطور که ریچارد کلاریسا را به «خانم دالووی» تبدیل کرده، کلاریسا نیز ریچارد را به چیزی بیش از یک انسان تبدیل کرده است.
او ریچارد را به حامل گذشته، نشانه عشق و دلیل ضروریبودن خودش بدل کرده است.
اینجاست که رابطه آنها از یک پیوند عاطفی ساده فراتر میرود. هر یک برای دیگری نقش یک دال را بازی میکند؛ نشانهای که به مجموعهای از خاطرات، فقدانها و آرزوها اشاره میکند.
کلاریسا برای ریچارد، خانم دالووی است.
ریچارد برای کلاریسا، آن زندگی دیگری است که هرگز کاملاً زیسته نشد.
از این منظر، لقب «خانم دالووی» بیش از آنکه کلاریسا را تعریف کند، ساختار رابطه او و ریچارد را آشکار میسازد. رابطهای که در آن هر دو، دیگری را نه فقط برای آنچه هست، بلکه برای چیزی که نمایندگی میکند، حفظ کردهاند.
کلاریسا میخواهد ریچارد زنده بماند، زیرا با مرگ او فقط یک دوست را از دست نمیدهد. شاهدی را از دست میدهد که نسخهای قدیمی و پرامکان از او را به یاد دارد. کسی را از دست میدهد که نامی به او داده و جایگاهی برایش ساخته است.
اما همین جایگاه شاید آن چیزی باشد که کلاریسا باید در نهایت از آن عبور کند.
او تا زمانی که فقط «خانم دالووی» باقی بماند، میتواند زندگی دیگران را مدیریت کند، اما ممکن است همچنان از پرسش میل خودش دور بماند. و تا زمانی که ریچارد فقط شاهد گذشته و موضوع مراقبت باشد، نمیتواند او را در واقعیت رنج، خستگی و خواست متفاوتش ببیند.
در نتیجه، پرسش اصلی دیگر فقط این نیست که چرا ریچارد کلاریسا را خانم دالووی صدا میزند. پرسش دشوارتر این است: کلاریسا برای حفظ این نام، به ریچارد چه نیازی دارد؟
شاید او به ریچارد نیاز دارد تا همچنان زنی باشد که کسی روزی او را خواسته است.
شاید به او نیاز دارد تا مراقبتکردن را با عشق اشتباه نگیرد.
شاید به او نیاز دارد تا زندگی فعلیاش را در برابر گذشته بسنجد.
و شاید، بیش از هر چیز، به ریچارد نیاز دارد تا چیزی را درون خودش پنهان نگه دارد: این حقیقت که آنچه کم است، نه لزوماً یک مرد، بلکه خودِ فقدانی است که هیچ رابطهای نمیتواند برای همیشه پُرش کند.
ریچارد این فقدان را به وجود نیاورده است. او فقط به آن شکل داده است.
او همان چیزی نیست که کلاریسا گم کرده؛ نشانهای است که فقدان را به یاد او میآورد.
و دقیقاً از همینجا میتوان ریچارد را نه فقط بهعنوان معشوق قدیمی یا دوست بیمار، بلکه بهعنوان ابژه میل کلاریسا فهمید: چیزی که قرار است کمبود را پُر کند، اما در عمل آن را زنده نگه میدارد.
ریچارد بهمثابه ابژه میل؛ چرا او پاسخِ فقدان کلاریسا نیست؟
در زبان روزمره، وقتی میگوییم کسی یا چیزی را میخواهیم، معمولاً فرض میکنیم میل ما مستقیماً متوجه همان ابژه است. کسی عاشق یک انسان است، در پی یک موقعیت شغلی است، خانهای میخواهد یا آرزو دارد به گذشتهای خاص بازگردد. گویی اگر ابژه به دست بیاید، میل نیز آرام خواهد گرفت.
اما لکان دقیقاً همین تصور را زیر سؤال میبرد.
از نگاه او، آنچه میل را زنده نگه میدارد، خودِ ابژه نیست؛ چیزی است که ابژه وعده میدهد و هرگز بهطور کامل تحویل نمیدهد. میل همیشه پیرامون یک کمبود شکل میگیرد و ابژهها فقط به این کمبود چهره میدهند. ما به چیزی دل میبندیم، چون تصور میکنیم همان چیز میتواند شکافی را در ما پُر کند؛ اما وقتی به آن نزدیک میشویم، درمییابیم که میل از آن فراتر رفته است.
در روانکاوی لکانی، برای توضیح این وضعیت از مفهومی استفاده میشود که به آن ابژه کوچک a گفته میشود؛ نه شیئی واقعی که بتوان آن را به دست آورد، بلکه علتِ میل، چیزی که میل را برمیانگیزد و همواره اندکی دورتر از دسترس باقی میماند.
ریچارد برای کلاریسا چنین جایگاهی دارد.
او فقط مردی نیست که کلاریسا زمانی دوستش داشته است. اگر مسئله صرفاً عشق به یک فرد بود، نزدیکی طولانیمدت آنها، خاطرات مشترک و حضور مداوم ریچارد باید میل کلاریسا را آرامتر میکرد. اما چنین نمیشود. هرچه ریچارد به او نزدیکتر است، چیزی در رابطه دستنیافتنیتر میماند.
کلاریسا او را میبیند، لمس میکند، با او حرف میزند و بخشی از زندگی روزمرهاش را سامان میدهد؛ بااینحال، چیزی که از ریچارد میخواهد همچنان غایب است.
این غیاب اتفاقی نیست. اگر ریچارد واقعاً میتوانست تمام آنچه کلاریسا از او میطلبد به او بدهد، دیگر در جایگاه ابژه میل باقی نمیماند.
کلاریسا از ریچارد چه میخواهد؟ شاید در ظاهر، محبت، همراهی، حضور و ادامه زندگی. اما در سطحی عمیقتر، او از ریچارد میخواهد زمان را به عقب بازگرداند، جوانی را به اکنون بیاورد، انتخابهای ازدسترفته را دوباره ممکن کند و به زندگیاش وحدتی بدهد که خود زندگی هرگز نداشته است.
این خواستهها از توان هر انسانی بیروناند.
ریچارد نمیتواند گذشته را بازسازی کند. نمیتواند کلاریسا را به هجدهسالگی بازگرداند. نمیتواند ثابت کند که آن بوسه، پاسخ نهایی زندگی او بوده است. نمیتواند تضمین کند مسیری که کلاریسا پیموده، بهترین یا حقیقیترین مسیر بوده است. حتی نمیتواند به او اطمینان بدهد آنچه میانشان رخ داده، معنایی ثابت و تغییرناپذیر داشته است.
در نتیجه، کلاریسا نه فقط ریچارد را، بلکه چیزی را از خلال ریچارد میخواهد.
ریچارد بهانه، حامل و شکلِ قابلدیدن میلی است که ابژه اصلی آن هرگز بهطور کامل قابلنامگذاری نیست.
ریچارد؛ مردی واقعی و تصویری خیالی
یکی از تراژدیهای رابطه کلاریسا و ریچارد این است که مرد واقعی و تصویری که کلاریسا از او ساخته، دیگر بر هم منطبق نیستند.
ریچارد واقعی بیمار است. بدنش تحلیل رفته، ذهنش گاه بیقرار و آشفته است و جهان برایش به فضایی دردناک و فرساینده تبدیل شده است. او از مراقبت کلاریسا خسته نیست، اما لزوماً نمیخواهد مطابق روایتی که کلاریسا برایش ساخته زنده بماند. در نگاه کلاریسا، او باید شاعر بزرگ، معشوق قدیمی، دوست وفادار و مردی باشد که هنوز میتوان نجاتش داد.
اما ریچارد واقعی از این نقشها فراتر رفته یا شاید در زیر بارشان فروریخته است.
کلاریسا بیش از آنکه با اکنون ریچارد مواجه شود، با تصویری از او زندگی میکند که در گذشته شکل گرفته است. این تصویر از جوانی، آزادی، عشق و امکانی ساخته شده که دیگر وجود ندارد. هر بار که به اتاق ریچارد میرود، دو انسان وارد صحنه میشوند: ریچارد بیمارِ اکنون و ریچاردی که در حافظه کلاریسا هنوز کنار آب ایستاده است.
این دو بر هم منطبق نمیشوند.
کلاریسا میکوشد با مراقبت، فاصله میان آنها را از بین ببرد. گویی اگر ریچارد دارو بخورد، لباس بپوشد، به مهمانی بیاید و جایزهاش را بپذیرد، دوباره میتواند به همان مردی تبدیل شود که در خاطره اوست.
اما این بازگشت ناممکن است.
از نظر لکان، ابژه میل معمولاً در همین شکاف شکل میگیرد: فاصله میان آنچه واقعاً وجود دارد و آنچه خیال میکنیم ابژه میتواند برای ما باشد. میل نه به ابژه واقعی، بلکه به چیزی درون تصویر، به وعدهای ناتمام و به حضوری که همیشه با غیاب همراه است، وابسته میشود.
کلاریسا شاید ریچارد واقعی را دوست داشته باشد، اما میل او به تصویری گره خورده است که هیچگاه نمیتواند بهطور کامل در اکنون حاضر شود.
آنچه به دست نیامد، زندهتر میماند
میل اغلب به چیزی وابسته میشود که کامل نشده است.
رابطه کلاریسا و ریچارد هرگز به زندگی مشترک پایدار، انتخاب نهایی یا داستان عاشقانهای بسته و کامل تبدیل نشد. همین ناتمامی به آن قدرت میدهد. آنچه زندگی شده، در معرض روزمرگی، اختلاف، خستگی و فرسایش قرار میگیرد. اما آنچه کامل زندگی نشده، میتواند در خیال دستنخورده باقی بماند.
بوسه کنار آب در ذهن کلاریسا پیر نمیشود.
آن لحظه قبض برق ندارد، دعوای روزمره ندارد، خستگی ندارد و مجبور نیست با شکستهای واقعی یک رابطه روبهرو شود. در حافظه، آن بوسه به نشانهای فشرده از تمام امکانهای ازدسترفته تبدیل شده است.
کلاریسا نه فقط خود لحظه، بلکه ناتمامی آن را دوست دارد.
اگر او و ریچارد واقعاً زندگی مشترکی ساخته بودند، ممکن بود آن رابطه نیز مانند هر رابطه دیگری پیچیده، ناقص و زمینی شود. اما چون این اتفاق نیفتاده، ریچارد میتواند حامل آن چیزی باقی بماند که زندگی واقعی همیشه از آن کم دارد: امکانِ ناب.
این همان نیروی ابژه میل است. ابژه باید آنقدر نزدیک باشد که بتوان دربارهاش خیالپردازی کرد و آنقدر دور بماند که هیچگاه واقعیت، خیال را بهطور کامل نابود نکند.
ریچارد در زندگی کلاریسا دقیقاً در همین فاصله ایستاده است.
او غایب نیست، اما کاملاً حاضر نیز نیست.
او متعلق به گذشته است، اما هنوز در اکنون زندگی میکند.
او کسی است که کلاریسا از او مراقبت میکند، اما همچنان به او دسترسی کامل ندارد.
او را میشناسد، اما نمیتواند حقیقت نهایی او را در اختیار بگیرد.
همین فاصله، میل را زنده نگه میدارد.
چرا نجاتدادن ریچارد کافی نیست؟
کلاریسا میکوشد میل خود را در قالب یک مأموریت روشن سازمان دهد: نجات ریچارد.
این مأموریت به او جهت، هویت و وظیفه میدهد. تا زمانی که ریچارد بیمار است، کلاریسا میداند چه باید بکند. باید غذا ببرد، داروها را بررسی کند، مهمانی را آماده کند و او را به ادامه زندگی ترغیب کند.
اما نجاتدادن، پاسخی ظاهری به مسئلهای عمیقتر است.
حتی اگر ریچارد به مهمانی میآمد، جایزهاش را میگرفت و چند سال بیشتر زنده میماند، آیا کلاریسا به آرامش میرسید؟ احتمالاً نه. زیرا مسئله او فقط بقای ریچارد نیست. مسئله این است که ریچارد باید چیزی را در وجود کلاریسا تضمین کند؛ چیزی که هیچ عمل مراقبتی قادر به تثبیت آن نیست.
او باید ثابت کند کلاریسا هنوز مهم است.
باید نشان دهد آن عشق هنوز زنده است.
باید به گذشته اعتبار بدهد.
باید به زندگی کلاریسا معنایی منسجم ببخشد.
اما ریچارد چنین قدرتی ندارد.
نجاتدادن او نمیتواند شکاف درونی کلاریسا را از میان بردارد، چون این شکاف پیش از ریچارد وجود داشته و پس از او نیز باقی خواهد ماند. ریچارد علت آن نیست؛ تنها ابژهای است که کلاریسا فقدانش را به او پیوند زده است.
این تمایز، قلب تحلیل لکانی است.
کلاریسا فکر میکند ریچارد همان چیزی است که کم دارد. اما در واقع، ریچارد فقط به کمبود او شکل داده است.
ابژهای که هم تسکین میدهد و هم زخمی میکند
ریچارد برای کلاریسا هم پناه است و هم منبع رنج.
او تنها کسی است که گذشته را با او شریک است و بخشی از کلاریسا را به یاد دارد که دیگران نمیشناسند. حضور او به زندگی کلاریسا عمق، تاریخ و پیوستگی میدهد. اما همین حضور مدام به او یادآوری میکند که زمان گذشته، انتخابها بسته شدهاند و هیچ بازگشتی ممکن نیست.
کلاریسا با بودن کنار ریچارد هم به گذشته نزدیک میشود و هم از ناممکنبودن بازگشت به آن آگاهتر میشود.
این دوگانگی ویژگی بنیادی ابژه میل است. ابژه فقط لذت نمیدهد؛ اضطراب نیز تولید میکند. ما آن را میخواهیم، اما نزدیکی به آن میتواند حقیقتی را آشکار کند که ترجیح میدهیم نبینیم: اینکه حتی این ابژه نیز قرار نیست ما را کامل کند.
کلاریسا شاید به همین دلیل باید رابطه با ریچارد را در وضعیت خاصی نگه دارد. او باید زنده باشد، نیازمند باشد و هنوز اندکی دستنیافتنی بماند. اگر کاملاً به دست بیاید، خیال فرو میریزد. اگر کاملاً از دست برود، ساختار میل تهدید میشود.
ریچارد باید هم باشد و هم نباشد.
هم به کلاریسا نیاز داشته باشد و هم از دسترس او بیرون بماند.
هم شاهد عشق باشد و هم هرگز آن را به پاسخ قطعی تبدیل نکند.
این وضعیت دردناک است، اما میل دقیقاً در همین ناتمامی دوام میآورد.
آیا کلاریسا خودِ ریچارد را میخواهد؟
این پرسش شاید بیرحمانه به نظر برسد، اما ضروری است.
آیا کلاریسا ریچارد را همانگونه که اکنون هست میخواهد؟ با خستگی، بیماری، میل به پایاندادن، مقاومت و ناتوانیاش؟ یا او بیشتر به ریچاردی وابسته است که در ساختار روانی خودش ساخته است؟
پاسخ ساده نیست.
عشق کلاریسا واقعی است. مراقبتش واقعی است. رنجش در برابر فرسودگی ریچارد واقعی است. اما واقعیبودن عشق به این معنا نیست که او دیگری را کاملاً بیرون از نیازهای خودش میبیند. هیچ عشقی کاملاً از خیال، خودشیفتگی، خاطره و میل به معنا جدا نیست.
کلاریسا ریچارد را دوست دارد، اما او را در جایگاهی نیز نگه میدارد که برای هویت خودش ضروری است.
ریچارد باید کسی باشد که کلاریسا برایش مانده است.
باید کسی باشد که او را هنوز «خانم دالووی» مینامد.
باید شاهد گذشتهای باشد که کلاریسا نمیخواهد از دست بدهد.
باید انسانی باشد که نجاتش، زندگی کلاریسا را معنادار میکند.
اینجا عشق و میل از هم جدا نمیشوند، بلکه در هم میپیچند. کلاریسا به ریچارد محبت میکند، اما همزمان از او نقشی میخواهد که شاید برای خود ریچارد تحملناپذیر باشد.
او میخواهد ریچارد زندگی کند؛ اما ممکن است کمتر از آنچه تصور میکند، قادر باشد با خواست خود ریچارد روبهرو شود.
ریچارد در جایگاه علت میل
گفتن اینکه ریچارد ابژه میل کلاریساست، به این معنا نیست که او صرفاً وسیلهای در زندگی کلاریساست. معنای دقیقتر این است که حضور او چیزی را در کلاریسا فعال میکند: حس فقدان، حس گذشته ازدسترفته، میل به انتخابشدن و ترس از تمامشدن زندگی.
ریچارد علت میل است، چون کلاریسا از خلال او با چیزی در خودش مواجه میشود که نمیتواند بهطور مستقیم با آن روبهرو شود.
وقتی به ریچارد نگاه میکند، فقط مردی را نمیبیند. خودش را میبیند.
زنی را که زمانی بوده است.
زنی را که میتوانسته باشد.
زنی را که شاید هنوز میخواهد باور کند در نگاه کسی وجود دارد.
به همین دلیل، از دستدادن ریچارد فقط فقدان دیگری نیست؛ از دستدادن آینهای است که کلاریسا در آن نسخهای خاص از خودش را میبیند.
ریچارد همان خلأ نیست؛ آینهای است که خلأ را نشان میدهد.
او پاسخ نیست؛ پرسش را زنده نگه میدارد.
او پایان میل نیست؛ علت ادامه آن است.
چرا ابژه میل باید ازدسترفته باشد؟
یکی از تناقضهای میل این است که ابژه، اغلب زمانی بیشترین قدرت را پیدا میکند که ازدسترفته، دور یا ناممکن شده باشد. چیزی که کاملاً حاضر و در دسترس است، وارد روزمرگی میشود؛ اما چیزی که از دست رفته، میتواند در خیال کامل باقی بماند.
ریچارد پیش از مرگ نیز برای کلاریسا تا حدی ازدسترفته است.
بیماری او را تغییر داده است. گذشته مشترکشان بازنمیگردد. رابطه آنها دیگر نمیتواند به آن امکان جوانی تبدیل شود. کلاریسا از مردی مراقبت میکند که هم حاضر است و هم پیشاپیش به قلمرو فقدان تعلق دارد.
از این منظر، سوگواری کلاریسا پیش از مرگ ریچارد آغاز شده است.
او سالهاست برای جوانی، امکان و عشقی سوگواری میکند که به زندگی واقعی تبدیل نشد. مراقبت از ریچارد شاید تلاشی باشد برای بهتعویقانداختن پذیرش همین فقدان.
تا زمانی که ریچارد زنده است، خیال نیز میتواند زنده بماند.
هنوز میتوان تصور کرد چیزی میان آنها ناتمام مانده است.
هنوز میتوان گمان کرد معنای نهایی آن رابطه اعلام نشده است.
هنوز میتوان منتظر جملهای، اعترافی یا لحظهای بود که گذشته را روشن کند.
مرگ، این تعلیق را پایان میدهد.
اما پیش از رسیدن به مرگ ریچارد، باید به لحظهای بازگردیم که تمام این میل پیرامون آن شکل گرفته است: بوسهای کنار آب، در دورهای که زندگی هنوز انتخاب نشده بود و آینده هنوز تمام امکانهایش را حفظ کرده بود.
آن بوسه فقط خاطرهای عاشقانه نیست. صحنهای است که کلاریسا بعدها تمام زندگی خود را در نسبت با آن میسنجد؛ لحظهای که نه به دلیل آنچه واقعاً بود، بلکه به دلیل آنچه وعده میداد، هرگز پایان نمییابد.

